چند پارتی
چند پارتی...
My Family 💖
Part 4
جانکوک: چون تو نمیزاشتی از نزدیک ببینمش و بغلش کنم...دخترم بود...ولی فقط چند بار بغلش کرده بودم...
با هر حرفی که میزد قلبم درد میگرفت...من با این مرد چیکار کردم؟...من چطور تونستم یه پدر و دختر رو از هم دور کنم...یعنی انقدر سنگ دل شدم؟...
لارا: چرا...بهش نگفتی که پدرشی؟....
جانکوک: فقط میخواستم بغلش کنم... و براش یه چیزی بخرم...همین..دیگه هم نمیام...
از جاش بلند شد که بره...که دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت اون مجموعه بازی...
لارا: سانا...سانا مامان (بلند)
سانا: چی شده مامانی؟
زانو زدم جلوش تا هم قدش بشم...
لارا: سانا...عزیزم
سانا: بعله مامانی؟...
لارا: از این آقا که دوست منه...خوشت میاد؟...
سانا: امممم...آره....آدم مهربونیه...خوشتیپ هم هست....
لارا: دوست داری...بابات باشه؟
سانا: پس بابای خودم چی؟...
لارا: خوب...یادته گفتم...بالات رفته یه سفر کاری؟
سانا: اهوم...
لارا: این آقا...ایشون....
سانا: تو میخوای از بابا جدا شی و با این آقا ازدواج کنی؟
لارا: نه ببین...این آقا...بزار یه طور دیگه بهت بگم
سانا: بگو...
لارا: سانا تو دوست داری بابات رو ببینی؟
سانا: خوب معلومه...
لارا: میخوام بگم که...بابات برگشته...از اون سفر کاریی...
سانا: واقعا؟...
لارا: اهوم...
....
ادامه دارد...
My Family 💖
Part 4
جانکوک: چون تو نمیزاشتی از نزدیک ببینمش و بغلش کنم...دخترم بود...ولی فقط چند بار بغلش کرده بودم...
با هر حرفی که میزد قلبم درد میگرفت...من با این مرد چیکار کردم؟...من چطور تونستم یه پدر و دختر رو از هم دور کنم...یعنی انقدر سنگ دل شدم؟...
لارا: چرا...بهش نگفتی که پدرشی؟....
جانکوک: فقط میخواستم بغلش کنم... و براش یه چیزی بخرم...همین..دیگه هم نمیام...
از جاش بلند شد که بره...که دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت اون مجموعه بازی...
لارا: سانا...سانا مامان (بلند)
سانا: چی شده مامانی؟
زانو زدم جلوش تا هم قدش بشم...
لارا: سانا...عزیزم
سانا: بعله مامانی؟...
لارا: از این آقا که دوست منه...خوشت میاد؟...
سانا: امممم...آره....آدم مهربونیه...خوشتیپ هم هست....
لارا: دوست داری...بابات باشه؟
سانا: پس بابای خودم چی؟...
لارا: خوب...یادته گفتم...بالات رفته یه سفر کاری؟
سانا: اهوم...
لارا: این آقا...ایشون....
سانا: تو میخوای از بابا جدا شی و با این آقا ازدواج کنی؟
لارا: نه ببین...این آقا...بزار یه طور دیگه بهت بگم
سانا: بگو...
لارا: سانا تو دوست داری بابات رو ببینی؟
سانا: خوب معلومه...
لارا: میخوام بگم که...بابات برگشته...از اون سفر کاریی...
سانا: واقعا؟...
لارا: اهوم...
....
ادامه دارد...
- ۱۲.۶k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط