چند پارتی

چند پارتی...
My Family 💖
Part 5




سانا: خوب...الان کجاست؟..چیکار میکنه؟...چه شکلیه؟....
لارا: پدرت...الان اینجاست...پیش ما...
سانا نگاهی به لارا کرد و بعد به جانکوک... وهمون طور که به جانکوک خیره بود قطره ای اشک از چشماش چکید و خیلی آروم گفت...
سانا: بابا...بابایی
بعد دستاش رو از دست لارا بیرون کشید و دوید طرف جانکوک...
جانکوک: بابا جونم...(داد)
و خودت شرو پرت کرد توی بغل جانکوک..لارا تمام مدت شاهد این ماجرا بود دیگه نتونست تحمل کنه و دستاش رو گذاشت روی صورتش و به جهت مخالف اون دوتا چرخید و همون لحظه بغضش ترکید...همین طور که داشت گریه میگرد..یکی بازوش رو کشید و بعد توی بغل کسی فرود اومد...
جانکوک: آروم باش عزیزم...همه چی درست میشه...
لارا: جانکوک..جانکوک من...من معذرت میخوام...که دخترت رو..ازت گرفتم.. (گریه ی شدید)
جانکوک: هیش..آروم باش دورت بگردم..همه چیز تموم شد...آروم باش...
لارا: جانکوک...دوست دارم...( اروم)
جانکوک: من بیشتر...

و این بود یک شروع جدید...



....
پایان...:)
....
خوب خوب...براتون یه سوپرایز دارم...قراره یه فیک باحال و خفن رو شروع کنم...که فکر میکنم بهترین فیکم بشه 😂 میدونم که خوشتون میاد...😉💖
دیدگاه ها (۱۲)

میگم از دروغ بدم میاد...چرا؟...چرا هر بار بهم ننگ دروغ میزنی...

تک پارتی.White Love🤍بعد اون همه کتک...بالاخره ولم کردن و با ...

چند پارتی...My Family 💖Part 4جانکوک: چون تو نمیزاشتی از نزدی...

چند پارتی...My Family 💖Part 3جانکوک: هیشش...آروم باش...لارا:...

P15🍯¢چیشده چیشده-حالش بده میگه شکمم خیلی درد داره {لارا رو ب...

P9🍯&شما وقتی دیشب از بیرون برگشتین حابتون خوب نبود چشماتون ق...

P20🍯لارا«بابا وقتی من مریض بودم خیلی باهام مهربون بود اما وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط