برده
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓𝟓
=نگاش کنید شبیه اشغال هایی که داره جارو میکنه شده...بهت خوش میگزره؟
جوابی بهش ندادم و نگاهش نکردم...
= هی با توام نکنه زبونتو موش خورده؟
با شنیدن اسم موش بدنم یخ کرد و جارو از دستم افتاد ... اون دخترهی عوضی باعث شد خاطرهی بد اون شبی که لکنت گرفتم رو به یاد بیارم
[فلش بک به یک هفته پیش]
(ویو ا.ت)
چند روزی میشه که داخل انبار مواد غذایی موش ها میان و کیسه هارو پاره میکنن و هر چی که باشه رو میخورن و همه جا رو بهم میریزن...
تله موش گذاشتیم اما بی فایده بود آخر سر مجبور شدن یه نفر رو بیارن که خودش موش هارو بگیره...اون هم که تو کارش خیلی حرفه ای بود یه قفسه موش جمع کرد...
فردا خبر رسیده بود که یکی موشارو برده تو همون انبار و در قفس رو باز کرده و موش ها همه چیز ها رو به هم ریختن...اما چون در بسته بود دوباره تونسته بودن موشارو بگیرن...
چند ساعت بعدش مشغول کار کردن بودم که یهو جونگکوک اومد تو آشپزخونه و نزدیکم شد و سرم داد کشید
جونگکوک: چطور جرعت میکنییی؟
با تعجب گفتم...
ا.ت: چی؟
یهو از موهام گرفت و کشون کشون به سمت اتاق شکنجه بردتم...
دست و پاهام رو به تخت بست...
ا.ت: چیکار میکنی...ولم کن...
جونگکوک: خودت رو به ندونستن نزن...فکر کردی نمیفهمم که تو اون موشارو آزاد کردی ...
ا.ت: من اینکارو نکردم...
جونگکوک: دروغگو...حرفتو باور نمیکنم
ا.ت: دارم راست میگم...به خدا کار من نبوده...
شروع کرد به پاره کردن لباسام اما به لباس زیرهام دست نزد
همون لحظه قفس موشا رو آوردن و کنارم گذاشتن و درشو باز کردن..یهو یکی با آتیش بزرگی که تو دستش بود سمت قفسه رفت و اتیشو به سمت بالایی قفس نزدیک کرد ... موش ها ترسیدن و برای رهایی از قفس چاره ای به غیر از نزدیک شدن به بدنم نداشتن...
شروع کردن به گاز گرفتن و راه رفتن رو بدنم...
از ترس داشتم سکته میکردم....یهو یکی از ...
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓𝟓
=نگاش کنید شبیه اشغال هایی که داره جارو میکنه شده...بهت خوش میگزره؟
جوابی بهش ندادم و نگاهش نکردم...
= هی با توام نکنه زبونتو موش خورده؟
با شنیدن اسم موش بدنم یخ کرد و جارو از دستم افتاد ... اون دخترهی عوضی باعث شد خاطرهی بد اون شبی که لکنت گرفتم رو به یاد بیارم
[فلش بک به یک هفته پیش]
(ویو ا.ت)
چند روزی میشه که داخل انبار مواد غذایی موش ها میان و کیسه هارو پاره میکنن و هر چی که باشه رو میخورن و همه جا رو بهم میریزن...
تله موش گذاشتیم اما بی فایده بود آخر سر مجبور شدن یه نفر رو بیارن که خودش موش هارو بگیره...اون هم که تو کارش خیلی حرفه ای بود یه قفسه موش جمع کرد...
فردا خبر رسیده بود که یکی موشارو برده تو همون انبار و در قفس رو باز کرده و موش ها همه چیز ها رو به هم ریختن...اما چون در بسته بود دوباره تونسته بودن موشارو بگیرن...
چند ساعت بعدش مشغول کار کردن بودم که یهو جونگکوک اومد تو آشپزخونه و نزدیکم شد و سرم داد کشید
جونگکوک: چطور جرعت میکنییی؟
با تعجب گفتم...
ا.ت: چی؟
یهو از موهام گرفت و کشون کشون به سمت اتاق شکنجه بردتم...
دست و پاهام رو به تخت بست...
ا.ت: چیکار میکنی...ولم کن...
جونگکوک: خودت رو به ندونستن نزن...فکر کردی نمیفهمم که تو اون موشارو آزاد کردی ...
ا.ت: من اینکارو نکردم...
جونگکوک: دروغگو...حرفتو باور نمیکنم
ا.ت: دارم راست میگم...به خدا کار من نبوده...
شروع کرد به پاره کردن لباسام اما به لباس زیرهام دست نزد
همون لحظه قفس موشا رو آوردن و کنارم گذاشتن و درشو باز کردن..یهو یکی با آتیش بزرگی که تو دستش بود سمت قفسه رفت و اتیشو به سمت بالایی قفس نزدیک کرد ... موش ها ترسیدن و برای رهایی از قفس چاره ای به غیر از نزدیک شدن به بدنم نداشتن...
شروع کردن به گاز گرفتن و راه رفتن رو بدنم...
از ترس داشتم سکته میکردم....یهو یکی از ...
- ۴۲.۸k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط