「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 71
✦.................................
ـ [ بیست دقیقه بعد | باشگاه بوکس ]
درِ رختکن باز شد؛ تهیونگ با موهای نیمه خشک و لباس تمرین مشکی از داخل بیرون آمد، حوله را روی شانهاش انداخت و در را پشت سرش بست.
یونا هم چند قدم عقبتر از او بیرون آمد؛ گونههایش هنوز از خجالت سرخ بود و سعی میکرد خودش را عادی نشان بدهد
تهیونگ بدون اینکه حتی نگاهی به او بیندازد، بطری آب را برداشت و چند جرعه نوشید. یکی از شاگردها با دیدنش جلو آمد
شاگرد: مربی، تمرین گروه دوم آمادهست.
تهیونگ بطری را بست
تهیونگ: پنج دقیقه دیگه شروع میکنیم.
شاگرد: چشم.
شاگرد رفت
یونا چند لحظه مردد ماند، بعد آرام کنارش ایستاد
یونا: خوبی؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ: خوبم.
جوابش کوتاه بود؛ نه سردیِ قبل را داشت، نه گرمایی که یونا انتظارش را میکشید، چند ثانیه سکوت بینشان ماند بعد تهیونگ این بار خودش پرسید:
تهیونگ: خودت چی؟
یونا کمی جاخورد، انتظار نداشت او خودش سر صحبت را باز کند، لبخند کمرنگی زد و آرام گفت:
یونا: خوبم... فقط...
دستش را روی شکمش گذاشت
یونا: یکم دلم درد میکنه.
تهیونگ: اگه حالت خوب نیست، برو خونه.
یونا سریع سرش را تکان داد
یونا: نه... خوبم. میخوام بمونم.
تهیونگ چیزی نگفت، بطری آب را روی نیمکت گذاشت و به سمت سالن اصلی راه افتاد، یونا هم پشت سرش حرکت کرد.
صدای برخورد مشتها با کیسههای بوکس تمام باشگاه را پر کرده بود، همین که شاگردها تهیونگ را دیدند، یکییکی صاف ایستادند، همه با احترام گفتند:
شاگردها: سلام مربی.
تهیونگ سری تکان داد
تهیونگ: گرم کنید... ده دقیقه.
همه بدون حرف شروع به دویدن دور رینگ کردند. تهیونگ کنار رینگ ایستاده بود و با دقت تمرینشان را زیر نظر داشت، گاهی فقط با یک نگاه یا یک اشاره، اشتباه شاگردها را اصلاح میکرد.
یونا از گوشهی سالن او را تماشا میکرد؛ دیگر اثری از آن آشفتگی گذشته در نگاه تهیونگ نبود
وقتی اسم نیکی در ذهنش میآمد، دیگر آن درد قدیمی را حس نمیکرد؛ انگار بالاخره تصمیم گرفته بود گذشته را همانجا دفن کند و به زندگی خودش برگردد.
یکی از شاگردها ضربهی اشتباهی زد، تهیونگ بدون اینکه صدایش را بالا ببرد گفت:
تهیونگ: پات...
شاگرد سریع حالتش را اصلاح کرد
تهیونگ: دوباره.
چند دقیقه بعد صدای سوتش در سالن پیچید
تهیونگ: استراحت... پنج دقیقه.
شاگردها با خستگی روی نیمکتها نشستند یونا بطری آبی برداشت و سمت تهیونگ رفت، بطری را به طرفش گرفت.
یونا: بگیر
تهیونگ بطری را گرفت
تهیونگ: مرسی.
همین یک کلمه باعث شد لبخند کوچکی روی صورت یونا بنشیند؛ او فهمیده بود تهیونگ هنوز کمحرف و مغرور است اما بعد از چندین را៸بطه دیگر بینشان آن دیوار سرد گذشته وجود ندارد..
ـ [ 5:27 عصر همان روز | زیرزمین ]
سکوت سنگینی در راهروی بتنی زیرزمین جریان داشت، لامپهای زردرنگ، نور کم جانی روی دیوارهای سیمانی انداخته بودندصدای قدمهایی آرام، در فضای خالی زیرزمین میپیچید.
قدمهایی که انگار هر کدام، میخی بر تابوت سونگکانگ بودند.
با باز شدن درِ سالن بازجویی نفسها در سینه حبس شد؛ حضورش آنقدر سنگین بود که گویی اکسیژن از اتاق رخت بربسته بود.
محافظان و جکسون، بیآنکه حتی جرئت کنند نگاهشان را بالا بیاورند، بیصدا چند قدم عقب کشیدند، لرزش خفیف دستهای جکسون از چشم جونگکوک دور نماند اما حتی سرش را هم به سمت او نچرخاند.
صدایش، سرد و بیاحساس، مانند کشیده شدن تیغهای تیز روی شیشه درفضا پیچید:
_ همه بیرون.
هیچکس صبر نکرد، همه با تعظیمی کوتاه و شتابزده سالن را ترک کردند..
با بسته شدن در، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد؛ سکوتی که زیر سایه حضور جونگکوک، بازجویی را به سیاهچالی بیرحم تبدیل میکرد.
او آرام تا مقابل سونگکانگ قدم برداشت و بالای سرش ایستاد؛ سونگکانگ با صورتی رنگپریده و چشمانی سرشار از وحشت، بیاختیار به او خیره مانده بود
ناگهان مشتش را میان موهای او فرو برد و با خشو៸نتی مهارنشدنی سرش را به عقب کشید؛ آنقدر که سونگ کانگ ناچار شد مستقیم در چشمان سرد و بیرحمش نگاه کند
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 71
✦.................................
ـ [ بیست دقیقه بعد | باشگاه بوکس ]
درِ رختکن باز شد؛ تهیونگ با موهای نیمه خشک و لباس تمرین مشکی از داخل بیرون آمد، حوله را روی شانهاش انداخت و در را پشت سرش بست.
یونا هم چند قدم عقبتر از او بیرون آمد؛ گونههایش هنوز از خجالت سرخ بود و سعی میکرد خودش را عادی نشان بدهد
تهیونگ بدون اینکه حتی نگاهی به او بیندازد، بطری آب را برداشت و چند جرعه نوشید. یکی از شاگردها با دیدنش جلو آمد
شاگرد: مربی، تمرین گروه دوم آمادهست.
تهیونگ بطری را بست
تهیونگ: پنج دقیقه دیگه شروع میکنیم.
شاگرد: چشم.
شاگرد رفت
یونا چند لحظه مردد ماند، بعد آرام کنارش ایستاد
یونا: خوبی؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ: خوبم.
جوابش کوتاه بود؛ نه سردیِ قبل را داشت، نه گرمایی که یونا انتظارش را میکشید، چند ثانیه سکوت بینشان ماند بعد تهیونگ این بار خودش پرسید:
تهیونگ: خودت چی؟
یونا کمی جاخورد، انتظار نداشت او خودش سر صحبت را باز کند، لبخند کمرنگی زد و آرام گفت:
یونا: خوبم... فقط...
دستش را روی شکمش گذاشت
یونا: یکم دلم درد میکنه.
تهیونگ: اگه حالت خوب نیست، برو خونه.
یونا سریع سرش را تکان داد
یونا: نه... خوبم. میخوام بمونم.
تهیونگ چیزی نگفت، بطری آب را روی نیمکت گذاشت و به سمت سالن اصلی راه افتاد، یونا هم پشت سرش حرکت کرد.
صدای برخورد مشتها با کیسههای بوکس تمام باشگاه را پر کرده بود، همین که شاگردها تهیونگ را دیدند، یکییکی صاف ایستادند، همه با احترام گفتند:
شاگردها: سلام مربی.
تهیونگ سری تکان داد
تهیونگ: گرم کنید... ده دقیقه.
همه بدون حرف شروع به دویدن دور رینگ کردند. تهیونگ کنار رینگ ایستاده بود و با دقت تمرینشان را زیر نظر داشت، گاهی فقط با یک نگاه یا یک اشاره، اشتباه شاگردها را اصلاح میکرد.
یونا از گوشهی سالن او را تماشا میکرد؛ دیگر اثری از آن آشفتگی گذشته در نگاه تهیونگ نبود
وقتی اسم نیکی در ذهنش میآمد، دیگر آن درد قدیمی را حس نمیکرد؛ انگار بالاخره تصمیم گرفته بود گذشته را همانجا دفن کند و به زندگی خودش برگردد.
یکی از شاگردها ضربهی اشتباهی زد، تهیونگ بدون اینکه صدایش را بالا ببرد گفت:
تهیونگ: پات...
شاگرد سریع حالتش را اصلاح کرد
تهیونگ: دوباره.
چند دقیقه بعد صدای سوتش در سالن پیچید
تهیونگ: استراحت... پنج دقیقه.
شاگردها با خستگی روی نیمکتها نشستند یونا بطری آبی برداشت و سمت تهیونگ رفت، بطری را به طرفش گرفت.
یونا: بگیر
تهیونگ بطری را گرفت
تهیونگ: مرسی.
همین یک کلمه باعث شد لبخند کوچکی روی صورت یونا بنشیند؛ او فهمیده بود تهیونگ هنوز کمحرف و مغرور است اما بعد از چندین را៸بطه دیگر بینشان آن دیوار سرد گذشته وجود ندارد..
ـ [ 5:27 عصر همان روز | زیرزمین ]
سکوت سنگینی در راهروی بتنی زیرزمین جریان داشت، لامپهای زردرنگ، نور کم جانی روی دیوارهای سیمانی انداخته بودندصدای قدمهایی آرام، در فضای خالی زیرزمین میپیچید.
قدمهایی که انگار هر کدام، میخی بر تابوت سونگکانگ بودند.
با باز شدن درِ سالن بازجویی نفسها در سینه حبس شد؛ حضورش آنقدر سنگین بود که گویی اکسیژن از اتاق رخت بربسته بود.
محافظان و جکسون، بیآنکه حتی جرئت کنند نگاهشان را بالا بیاورند، بیصدا چند قدم عقب کشیدند، لرزش خفیف دستهای جکسون از چشم جونگکوک دور نماند اما حتی سرش را هم به سمت او نچرخاند.
صدایش، سرد و بیاحساس، مانند کشیده شدن تیغهای تیز روی شیشه درفضا پیچید:
_ همه بیرون.
هیچکس صبر نکرد، همه با تعظیمی کوتاه و شتابزده سالن را ترک کردند..
با بسته شدن در، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد؛ سکوتی که زیر سایه حضور جونگکوک، بازجویی را به سیاهچالی بیرحم تبدیل میکرد.
او آرام تا مقابل سونگکانگ قدم برداشت و بالای سرش ایستاد؛ سونگکانگ با صورتی رنگپریده و چشمانی سرشار از وحشت، بیاختیار به او خیره مانده بود
ناگهان مشتش را میان موهای او فرو برد و با خشو៸نتی مهارنشدنی سرش را به عقب کشید؛ آنقدر که سونگ کانگ ناچار شد مستقیم در چشمان سرد و بیرحمش نگاه کند
- ۳۷۳
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط