نامسرزمین گرگینه ها
نام:سرزمین گرگینه ها
پارت:۱۰
با دقت بهش نگاه کردم اما منظورش از( تو یک انسانی) چی بود ؟یعنی خودش یک انسان نیست؟ پس اگر انسان نیست چی میتونه باشه؟ وقتی دید سکوت کردم بهم نزدیک شد و ابرویی بالا انداخت و با دقت بهم خیره شد و گفت : چرا سکوت کردی؟ نکنه جاسوسی؟ با تعجب و چشمای گرد بهش نگاه کردم و دستامو به نشونه نه بالا بردم و تکان دادم و گفتم : نه نه من داشتم از اینجا رد میشدم و،یک آقای زخمی دیدم که سر تا پا پوشیده بود و به یه دروازه آبی رنگ اشاره میکرد بعدشم که به ناپدید شد، پس منم کنجکاو شدم و...ولی آن دختر پرید بین حرفم و گفت: پس توهم از اون دروازه رد شدی درسته ؟ سرم را تکان دادم و دستامو پایین آوردم و کیفم را گرفتم، دختر با حالت مشکوکی به کیفم نگاه کرد و بعد با تردید گفت: و توی اون کیف چیه؟ به کیفم نگاه کردم و بعد کمی آن را عقب دادم و گفتم: فک نمیکنم لازم باشه همه چیز رو توضیح بدم؛ اصلا تو کی هستی؟ دختر دست به سینه شد و اخم ریزی کرد و به یک تنهی درخت تکیه داد و دوباره سر تا پا به من نگاه کرد و گفت: خوشم نمیاد کسی آرامشم رو بهم بزنه و بعد به آن طرف نگاه کرد و با اعتماد به نفس و غرور زیادی که از او احاطهای میشد گفت: انتظار داری حرفت رو باور کنم؟ بیشتر جاسوس های بیگانه همچین حرفی رو به ما تحویل میدن و تو... او با حالت خشنی به من نگاه کرد و ادامه داد؛ تو هم یکی از اون ها هستی! و بعد با دستش سوت زد و دستش را بالا برد و یک حرکت مرموزی را انجام داد که باعث شد همان موقع دو نفر ظاهر بشن! او انگشت اشاره اش را به جلوی من گرفت و به آن دو نفر گفت: اون یک جاسوسه بگیرینش! و بعد آن دو نفر به سمت من آمدند و اسلحههایشان را درآوردند و به من گفتند: تکون نخور با تعجب و شوک به آن ها نگاه کردم و کیفم را محکم تر گرفتم سعی میکردم خودم را بزدل نشان ندهم اما موفق نشدم و کمی ترسیدم و عقب رفتم و با لکنت گفتم:من..من جا..جاسوس نیستم، یکی از آن ها خندید و به سمت من آمد و یکی از دستانم را گرفت و مرا هل داد که افتادم و آن دختری که چند دقیقه پیش با او مکالمه میکردم پوزخندی زد و با لحن آرامی گفت: ما مطمئن نیستیم که جاسوس هستی یا نه اما من نگهبان جنگل هستم پس..این وظیفه منه!
و بعد جدی شد و پرید و بالای درخت خیلی برام عجیب بود او چطور میتوانست اینقدر محکم بپرد که به بالای درخت برسد؟ ناگهان آن دو نفری که احضار شده بودند دستان مرا گرفتند و...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
دوست دارین عکس شخصیت های دیگه ای رو هم بزارم؟
پارت:۱۰
با دقت بهش نگاه کردم اما منظورش از( تو یک انسانی) چی بود ؟یعنی خودش یک انسان نیست؟ پس اگر انسان نیست چی میتونه باشه؟ وقتی دید سکوت کردم بهم نزدیک شد و ابرویی بالا انداخت و با دقت بهم خیره شد و گفت : چرا سکوت کردی؟ نکنه جاسوسی؟ با تعجب و چشمای گرد بهش نگاه کردم و دستامو به نشونه نه بالا بردم و تکان دادم و گفتم : نه نه من داشتم از اینجا رد میشدم و،یک آقای زخمی دیدم که سر تا پا پوشیده بود و به یه دروازه آبی رنگ اشاره میکرد بعدشم که به ناپدید شد، پس منم کنجکاو شدم و...ولی آن دختر پرید بین حرفم و گفت: پس توهم از اون دروازه رد شدی درسته ؟ سرم را تکان دادم و دستامو پایین آوردم و کیفم را گرفتم، دختر با حالت مشکوکی به کیفم نگاه کرد و بعد با تردید گفت: و توی اون کیف چیه؟ به کیفم نگاه کردم و بعد کمی آن را عقب دادم و گفتم: فک نمیکنم لازم باشه همه چیز رو توضیح بدم؛ اصلا تو کی هستی؟ دختر دست به سینه شد و اخم ریزی کرد و به یک تنهی درخت تکیه داد و دوباره سر تا پا به من نگاه کرد و گفت: خوشم نمیاد کسی آرامشم رو بهم بزنه و بعد به آن طرف نگاه کرد و با اعتماد به نفس و غرور زیادی که از او احاطهای میشد گفت: انتظار داری حرفت رو باور کنم؟ بیشتر جاسوس های بیگانه همچین حرفی رو به ما تحویل میدن و تو... او با حالت خشنی به من نگاه کرد و ادامه داد؛ تو هم یکی از اون ها هستی! و بعد با دستش سوت زد و دستش را بالا برد و یک حرکت مرموزی را انجام داد که باعث شد همان موقع دو نفر ظاهر بشن! او انگشت اشاره اش را به جلوی من گرفت و به آن دو نفر گفت: اون یک جاسوسه بگیرینش! و بعد آن دو نفر به سمت من آمدند و اسلحههایشان را درآوردند و به من گفتند: تکون نخور با تعجب و شوک به آن ها نگاه کردم و کیفم را محکم تر گرفتم سعی میکردم خودم را بزدل نشان ندهم اما موفق نشدم و کمی ترسیدم و عقب رفتم و با لکنت گفتم:من..من جا..جاسوس نیستم، یکی از آن ها خندید و به سمت من آمد و یکی از دستانم را گرفت و مرا هل داد که افتادم و آن دختری که چند دقیقه پیش با او مکالمه میکردم پوزخندی زد و با لحن آرامی گفت: ما مطمئن نیستیم که جاسوس هستی یا نه اما من نگهبان جنگل هستم پس..این وظیفه منه!
و بعد جدی شد و پرید و بالای درخت خیلی برام عجیب بود او چطور میتوانست اینقدر محکم بپرد که به بالای درخت برسد؟ ناگهان آن دو نفری که احضار شده بودند دستان مرا گرفتند و...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
دوست دارین عکس شخصیت های دیگه ای رو هم بزارم؟
- ۷۷۲
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط