هت وارث
هـ؋ـت وارث🍷
Part28
کار با اسلحه رو بهت یاد میدم ؛گوشی همه چیز رو برات آماده کردم .ایمیل و همه چیز. شماره خودمم توش هست کاری داشتی فقط باهام تماس بگیر زود خودمو میرسونم .
سری تکون دادم و لبخندی زدم که خندید .دستش رو روی سرم گذاشت و دوباره گفت :
تهیونگ: ا/ت ،من به عنوان پدرت ...به عنوان یه مرد که قراره ازت محافظت کنه پشتت هستم ،هر اتفاقی افتاد فقط بهم بگو نیازی نیست ازم مخفی کنی !
حرفاش و محبتی که نسبت بهم نشون میداد میتونم بگم قابل پرستش بود !
این مرد واقعا غیر قابل پیش بینی بود .نمیدونم چرا ولی با بودن در کنارش احساس قدرت میکردم !
نوازش وار دستی روی موهام کشید و بغلم کرد :
تهیونگ: ا/ت ...با اینکه به آریا اعتماد دارم ولی مراقب خودت باش !...
با اون لبخند و اون چهره ی مردونه اش این حرف هارو میزد ...زبان قاصر از مهربونیش .
"ویو دو روز بعد "
جونگکوک: ا/ت ،قول بده مواظب خودت باشی !میام دیدنت حتما !:)
ا/ت:چشمممم داداشی
گونم رو کشید و سوار ماشین شد .به ماشینی که پدر داخلش بود نگاهی انداختم .این دوروز که خونه بود خیلی سرد بود ...ولی خب ازش انتظاری نمیرفت ،فقط شاید من خوش خیال میبودم که فکر میکردم قراره همیشه باهام خوب باشه ..هییی .
با حرکت کردن ماشینا دستی تکون دادم ...
انقدر به در حیاط خیره مونده بودم که حتی متوجه حضور آریا نشده بودم !
با در اومدن صدای آریا به خودم اومدم و سمتش برگشتم ،با صدای مردونه اش لب زد:
آریا:اینقدر به راه زل نزن برنمیگردن به این زودی !
نفسی بیرون دادم و سرم رو پایین انداختم .
ادامه دارد
Part28
کار با اسلحه رو بهت یاد میدم ؛گوشی همه چیز رو برات آماده کردم .ایمیل و همه چیز. شماره خودمم توش هست کاری داشتی فقط باهام تماس بگیر زود خودمو میرسونم .
سری تکون دادم و لبخندی زدم که خندید .دستش رو روی سرم گذاشت و دوباره گفت :
تهیونگ: ا/ت ،من به عنوان پدرت ...به عنوان یه مرد که قراره ازت محافظت کنه پشتت هستم ،هر اتفاقی افتاد فقط بهم بگو نیازی نیست ازم مخفی کنی !
حرفاش و محبتی که نسبت بهم نشون میداد میتونم بگم قابل پرستش بود !
این مرد واقعا غیر قابل پیش بینی بود .نمیدونم چرا ولی با بودن در کنارش احساس قدرت میکردم !
نوازش وار دستی روی موهام کشید و بغلم کرد :
تهیونگ: ا/ت ...با اینکه به آریا اعتماد دارم ولی مراقب خودت باش !...
با اون لبخند و اون چهره ی مردونه اش این حرف هارو میزد ...زبان قاصر از مهربونیش .
"ویو دو روز بعد "
جونگکوک: ا/ت ،قول بده مواظب خودت باشی !میام دیدنت حتما !:)
ا/ت:چشمممم داداشی
گونم رو کشید و سوار ماشین شد .به ماشینی که پدر داخلش بود نگاهی انداختم .این دوروز که خونه بود خیلی سرد بود ...ولی خب ازش انتظاری نمیرفت ،فقط شاید من خوش خیال میبودم که فکر میکردم قراره همیشه باهام خوب باشه ..هییی .
با حرکت کردن ماشینا دستی تکون دادم ...
انقدر به در حیاط خیره مونده بودم که حتی متوجه حضور آریا نشده بودم !
با در اومدن صدای آریا به خودم اومدم و سمتش برگشتم ،با صدای مردونه اش لب زد:
آریا:اینقدر به راه زل نزن برنمیگردن به این زودی !
نفسی بیرون دادم و سرم رو پایین انداختم .
ادامه دارد
- ۱۰.۰k
- ۰۶ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط