تک پارتییییی
تک پارتییییی
نام: بی خوابی
ا.ت یک ماهی میشد که با نامجون ازدواج کرده بود.
روز های اول براش مثل یک رویا بود ،خونه ی گرم ،زندگی جدید و مردی که از ته دل دوستش داشت . نامجون خیلی مهربون بود ، بامزه بود و همیشه سعی میکرد ا.ت رو بخندونه .
اما یک مشکل کوچک وجود داشت ؛یا هم بزرگ نامجون شب ها آنچنان خروپف می کرد که انگار یه ماشین قدیمی زیر پتو روشنه .
اولش ا.ت سعی میکرد با لبخند از کنارش بگذره و با خودش می گفت «عیبی نداره یکم خروپف که چیزی نیست »
اما شب دوم صدای نامجون از دیوار ها گذشت ،از بالشت رد شد و مستقیم توی گوش ا.ت نشست.
شب سوم ا.ت چند بار از خواب پرید و تا صبح با چشم های نیمه باز به سقف خیره شد .
چند هفته بعد:
دیگه نه از لبخند های عاشقانه خبری بود و نه از خواب راحت .
اما نامجون هیچی رو نمیفهمید . صبح ها با صورتی آرام و شاد از خواب بیدار می شود و میگفت:«صبح بیخر عزیزم چه خواب خوبی داشتم»
ا.ت که چشم هاش از بی خوابی گود افتاد بود زیر لب گفت:«خوشحالم که حداقل یکی توی این خونه خوب خوابیده»
یه شب ا.ت تصمیم گرفت بلاخره مشکل رو حل کنه .اون کل شب رو بیدار موند تا نامجون خوابش عمیق بشه،ا.ت با احتیاط نزدیک نامجون شد تا ببینه دقیقاً صدا از کجا میاد که نامجون به پشت خوابید نفس عمیقی کشید و ناگهان صدایی بلند و لرزان اتاق رو پر کرد.
ا.ت از شدت تعجب چشماش گرد شد.
بعد بالشت رو برداشت و روی سرش گذاشت ولی فایدهای نداشت.
فردا صبح:,
ا.ت آروم کنار نامجون نشست و به آرومی گفت:« نامجون من خیلی خیلی دوست دارم .......ولی اگه این خروپف ها ادامه پیدا کنه ،مجبورم یا تو رو بندازم تو اتاق مهمون با خودم برم خونه ی پدرم »
نامجون با لبخند گفت:«یعنی انقدر بد بود؟»
ا.ت نفس عمیقی کشید و بلند جواب داد«بد؟عزیزم خروپف تو از غرش شیر هم بلند تره »
نامجون خندید و روز بعد به راه حل فکر کردن ،ا.ت یک جفت گوش گیر خرید ،نامجون هم سعی می کرد به پهلو بخوابه و حتی قول داد اگه لازم شد به دکتر بره .
از اون شب به بعد زندگی برای ا.ت و نامجون آروم تر بود ،هرچند خروپف نامجون کاملاً از بین نرفت ولی ا.ت کم کم بهش عادت کرد
و اینطوری بود که ا.ت و نامجون فهمیدن زندگی مشترک علاوه بر عشق صبر هم میخواد ، مخصوصا وقتی یکی از اونا خروپف کنندهی حرفهای باشن 🤣
✨پایان✨
نام: بی خوابی
ا.ت یک ماهی میشد که با نامجون ازدواج کرده بود.
روز های اول براش مثل یک رویا بود ،خونه ی گرم ،زندگی جدید و مردی که از ته دل دوستش داشت . نامجون خیلی مهربون بود ، بامزه بود و همیشه سعی میکرد ا.ت رو بخندونه .
اما یک مشکل کوچک وجود داشت ؛یا هم بزرگ نامجون شب ها آنچنان خروپف می کرد که انگار یه ماشین قدیمی زیر پتو روشنه .
اولش ا.ت سعی میکرد با لبخند از کنارش بگذره و با خودش می گفت «عیبی نداره یکم خروپف که چیزی نیست »
اما شب دوم صدای نامجون از دیوار ها گذشت ،از بالشت رد شد و مستقیم توی گوش ا.ت نشست.
شب سوم ا.ت چند بار از خواب پرید و تا صبح با چشم های نیمه باز به سقف خیره شد .
چند هفته بعد:
دیگه نه از لبخند های عاشقانه خبری بود و نه از خواب راحت .
اما نامجون هیچی رو نمیفهمید . صبح ها با صورتی آرام و شاد از خواب بیدار می شود و میگفت:«صبح بیخر عزیزم چه خواب خوبی داشتم»
ا.ت که چشم هاش از بی خوابی گود افتاد بود زیر لب گفت:«خوشحالم که حداقل یکی توی این خونه خوب خوابیده»
یه شب ا.ت تصمیم گرفت بلاخره مشکل رو حل کنه .اون کل شب رو بیدار موند تا نامجون خوابش عمیق بشه،ا.ت با احتیاط نزدیک نامجون شد تا ببینه دقیقاً صدا از کجا میاد که نامجون به پشت خوابید نفس عمیقی کشید و ناگهان صدایی بلند و لرزان اتاق رو پر کرد.
ا.ت از شدت تعجب چشماش گرد شد.
بعد بالشت رو برداشت و روی سرش گذاشت ولی فایدهای نداشت.
فردا صبح:,
ا.ت آروم کنار نامجون نشست و به آرومی گفت:« نامجون من خیلی خیلی دوست دارم .......ولی اگه این خروپف ها ادامه پیدا کنه ،مجبورم یا تو رو بندازم تو اتاق مهمون با خودم برم خونه ی پدرم »
نامجون با لبخند گفت:«یعنی انقدر بد بود؟»
ا.ت نفس عمیقی کشید و بلند جواب داد«بد؟عزیزم خروپف تو از غرش شیر هم بلند تره »
نامجون خندید و روز بعد به راه حل فکر کردن ،ا.ت یک جفت گوش گیر خرید ،نامجون هم سعی می کرد به پهلو بخوابه و حتی قول داد اگه لازم شد به دکتر بره .
از اون شب به بعد زندگی برای ا.ت و نامجون آروم تر بود ،هرچند خروپف نامجون کاملاً از بین نرفت ولی ا.ت کم کم بهش عادت کرد
و اینطوری بود که ا.ت و نامجون فهمیدن زندگی مشترک علاوه بر عشق صبر هم میخواد ، مخصوصا وقتی یکی از اونا خروپف کنندهی حرفهای باشن 🤣
✨پایان✨
- ۲۹۸
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط