{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من او را رها کردم

من او را رها کردم
تا خود را دریابد
و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی
اما من انقدر او را دوست دارم
که او را رها می خواهم برای همیشه
رها از تمامی بندها و زنجیرها
هرچند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود اینگونه خواستم
و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او
برای او بندی نساختم
اما او........
در بند خود گرفتار بود..........
ای کاش از خود رها شود
همانگونه که من با او از بند خود رها شدم
دیدگاه ها (۱)

لبخند ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺍﺭﺩ.... ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺤﺒﻮﺑﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻧﻤﺎﯾﯽ:...

دوست یعنی... کسی که وقتی هست، آروم باشی و وقتی که نیست، توی...

شاهزاده ی پاییز و مهر شاهزاده ی پاییز و مهر،همسفرکوچه و با...

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند، این ا...

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

آخرین دعا 8

*عشق در اعماق یک مافیا*پارت ۱دوباره با بابام دعوام شد… و تهش...

پارت ۳۰

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

#تجربه_من ۱۳۶۵#فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حق_حیات #سقط_جنین سلا...

لبخند قاتلپارت⁴⁰ویو سلیندستم هنوز توی دست جونگ‌کوک بود.هوا س...

پارت۸که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط