پارت به پاهام نگا کردم و پلک زدم تا اشک هام بریزن

پارت ۱۰۵ : به پاهام نگا کردم و پلک زدم تا اشک هام بریزن .
آروم خنده ای کجی زدم و گفتم : ما اگه میخواستیم این بلا رو سرت بیاریم پس این همه عشق و محبت نمی کردیم ما هم پسریم دیونه ایم دختری به خوشگلی تورو ازار بدیم مگه .
هیچ . فقط سکوت بود که میشنویدم . بهش نگا کردم که سریع رفت تو اتاق و درو محکم بست .
بلند شدم و رفتم پشت در اتاق . نشستم و به در تکیه دادم .
یاد اون روز توی کافه افتادم که نایکا بیهوش شد .
وقتی تو خیابون داخل ماشین منو دید .
دعوایی که باهم کردیم و کلی اتفاقات دیگه . یا اون شبی که نایکا دنبال جین افتاد تا بزنتش .
بلند گریه کردم . دختری به اون زیبایی به این تبدیل شد ‌. ‌..
بلند شدم و فقط رفتم .
( خودم )
پشت در اتاقم گریه میکردم . مثل بچه ده ساله که هیچ کسی رو نداره و بخاطرش گریه میکنه .
آران مین تا اومد .‌ چند تا قرص خوردم و درو باز کردم و رفتم بالکن .
وایستادم و آسمون شب و نگا کردم .
دیگه به ته رسیدم . بهتر این خواب مسخره رو تموم کنم ‌. مرگ پایان هیچ داستانی نیست . به آسمون نگا کردم . خدداااا این قرار بود باشه . پس چرا منو آوردی تو این دنیا . چرا اون بنده ای رو فرستادی که زجرش بدی منم چرا من مثل بقیه زندگی نمیکنم چرا ؟؟؟؟ .
اگه اونا کنجاو نمیشدن که اون گوشواره ماله کیه شاید به این روز نمیوفتادم .
ولی اون گفت ما اینکار و نکردیم ! دختر ساده فکر کردی اونا مثل تو ساده ان و همه چی رو میگن ! ولی اگه اونا این کارو نکردن پس کی کرده ! میخواد هر کسی باشه من دیگه نمیتونم سختی های بیشتری رو تحمل کنم . بریدم .
رفتم روی سکو . آخرین جمله ام . تو این بازی من باختم و همه جز من بردن . میخوام مثل یک پرنده پرواز کنم تمام خاطراتم و یادم اومد . دردناک ترین لحظه ها شاد ترین لحظه ها ترسناک ترین لحظه ها و شیرین ترین آرامش ها رو دریافت کردم میخوام پرواز کنم روحم و آزاد کنم .
چند ثانیه بعد چشمام سیاهی رفت و هیچی ندیدم .
( آران مین تا )
متوجه شدم رفت بالکن . حتما میخواد هوایی عوض کنه . بعد دو دقیقه یک لحظه گفتم نکنه میخواد خودشو بکشه .
بالا صداهایی میومد . سریع رفتم بالا و ببینم‌ چه خبره .
دوتا از پسر های جوان طبقه بالایی که کیم و کاین بودن دور یکی جمع بودن .
نایکا !!!
رفتم دیدم گفتم : ا این چرا افتاده ؟؟؟؟کاین : دیدم روی سکو وایستاده بود خواستم برم سمتش که از پشت افتاد روی زمین . خداروشکر از جلو نیوفتاد .
از هوش رفته بود . خودم به تنهایی بلندش کردم و بردم تو خونه تو اتاقش و روش پتو انداختم .
چرا این توری میکنه . منم اولین بار یک کوچولو درد داشتم و ناراحت بودم ولی بعدا خوب شدم . نمیدونم چشه .
( خودم )
متوجه نفس کسی شدم که صورتش تو صورتم بود . چشمام و باز کردم که ....... هیچ کس نبود . من که خودمو پرت کردم پس الان مردم .
دیدگاه ها (۵۷)

پارت ۱۰۶ : سکوت بدی تموم اتاق و گرفته بود .رفتم تو حال .هیچ ...

پارت 107 : چند روز بعد ( جیمین ) یک لباس خاکستری تیره که خط ...

پارت ۱۰۴ : خوابیدم .انگار که قبل از این اتفاق بود . منو میبر...

پارت ۱۰۳ : یک روانی بودم . خوابیدم . ( وی ) رفتم خونه نایکا ...

ادامه.... داغون گفتم الا : میخوام قدم بزنم.و بی توجه بهش به ...

پارت ۳۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط