بوسه دردناک )
بوسه دردناک )
پارت ۱۲۷
هیونا درست مثل یک زن مهربان کمی از استیک را برید سپس روی آن چهار دندانه چنگال برداشت سپس به دهان ته مین برد همچنان گفت ..
هیونا: انگار اونجا خیلی سرد بود ؟
الکس خورده های در دهانش را قورت داد
الکس : درسته ولی با بارش برف خیلی منظرش باشکوه بود باید شما هم برین و ببینید
تهیونگ دیدش را روی همسرش قفل کرد و این انرژی اش را زیر نظر گرفت .. هیونا: خوب میشه خانواد گی با هم بریم
سمت شوهرش چشم دوخت ولی او در حالی نبود که صدا همسرش را شنیده باشه ... هیونا گلویش را تازه نمود و این باعث نگاه جولسو به زنش شد
جولسو: چیزی گفتی عزیزم ؟
هیونا: گفتم چطوره ما هم یه سفری بریم الکس گفته بود اونجا خیلی خوشگل بود
جولسو سعی در لبخند گفت
جولسو: چرا که نه عزیزم ولی کار های شرکت زیاد هستند به اینم فکر کن
سپس دستش را روی دست هیونا گذاشت ...
الکس هنوز هم درگیر ذهنی داشت مگر چه شده بود که جولسو آنقدر برعکس رفتار های قدیمی بر دست میآورد .... ابر بالا انداخت سپس مشغول خوردن غذایش بود آروم دستش را روی میز گذاشت ولی گرم های مانند یک لبخند سمتش چشم دوخت
تهیونگ آروم زمزمه کنان گفت .. " بعد غذا بریم بیرون ؟ "
الکس نرم لبخند زد و نگاهش در در آن نگاهی گرم دوخت ...
الکس : نمیدونم امشب اولین شبی میشه که تو خونه مادر شوهرم میمیونم اونم بریم بیرون ... ؟
ابرو بالا انداخت سپس زل زد به تهیونگ... برخلاف ترسی که داشت و حس میکرد که تهیونگ شاید به دل گرفته باشه ... یک لبخند زد ملیح زل زد به همسر زیبایش ...
تهیونگ: چه همسر با فکری دارم ...
دستش را سمت موهای الکس برد سپس دو گوش اش را به پشت هدایت نمود و نگاه های پر از عشق را به هم دوخته بودن ... بعد از شام همه به سمت مبل ها رفتند همچنان سکوت در آن مکان بود و هیچ آدمی نمیخواست آن سکوت را رها کنه ... ساعت ای گذشت و همچنان ساکت مشغول قهوه خوردن بودن ... ساعت ۱۱ شد سپس ته مین گوشی مادر بزرگش را تحویل اش داد سپس سمت مادرش رفت ..
ته مین : اوما خوابم میاد
تهیونگ نرم دست کوچشک دخترکش را گرفت سپس سفت و پر از محبت بوسید
تهونگ: مادرش دخترم خوابش میاد
الکس : باشه بریم
سپس دخترکش را به اوغش خودش گرفت و با قدم های از سالن نشیمن به سمت پله ها هجوم برد ... هیونا: پسرم چیزی شده رنگت خیلی بده
جولسو عصبی سمتش نگاه کرد ...
جولسو : تهیونگ! بیا حرفی بزنیم ! ...
تهیونگ خطاب به مادرش کلافه گفت
تهیونگ: مادرجان برم اتاقم با اجازه شما ؟
هیونا با لبخند ولی نگران گفت
لایک هایش خیلی کمه
پارت ۱۲۷
هیونا درست مثل یک زن مهربان کمی از استیک را برید سپس روی آن چهار دندانه چنگال برداشت سپس به دهان ته مین برد همچنان گفت ..
هیونا: انگار اونجا خیلی سرد بود ؟
الکس خورده های در دهانش را قورت داد
الکس : درسته ولی با بارش برف خیلی منظرش باشکوه بود باید شما هم برین و ببینید
تهیونگ دیدش را روی همسرش قفل کرد و این انرژی اش را زیر نظر گرفت .. هیونا: خوب میشه خانواد گی با هم بریم
سمت شوهرش چشم دوخت ولی او در حالی نبود که صدا همسرش را شنیده باشه ... هیونا گلویش را تازه نمود و این باعث نگاه جولسو به زنش شد
جولسو: چیزی گفتی عزیزم ؟
هیونا: گفتم چطوره ما هم یه سفری بریم الکس گفته بود اونجا خیلی خوشگل بود
جولسو سعی در لبخند گفت
جولسو: چرا که نه عزیزم ولی کار های شرکت زیاد هستند به اینم فکر کن
سپس دستش را روی دست هیونا گذاشت ...
الکس هنوز هم درگیر ذهنی داشت مگر چه شده بود که جولسو آنقدر برعکس رفتار های قدیمی بر دست میآورد .... ابر بالا انداخت سپس مشغول خوردن غذایش بود آروم دستش را روی میز گذاشت ولی گرم های مانند یک لبخند سمتش چشم دوخت
تهیونگ آروم زمزمه کنان گفت .. " بعد غذا بریم بیرون ؟ "
الکس نرم لبخند زد و نگاهش در در آن نگاهی گرم دوخت ...
الکس : نمیدونم امشب اولین شبی میشه که تو خونه مادر شوهرم میمیونم اونم بریم بیرون ... ؟
ابرو بالا انداخت سپس زل زد به تهیونگ... برخلاف ترسی که داشت و حس میکرد که تهیونگ شاید به دل گرفته باشه ... یک لبخند زد ملیح زل زد به همسر زیبایش ...
تهیونگ: چه همسر با فکری دارم ...
دستش را سمت موهای الکس برد سپس دو گوش اش را به پشت هدایت نمود و نگاه های پر از عشق را به هم دوخته بودن ... بعد از شام همه به سمت مبل ها رفتند همچنان سکوت در آن مکان بود و هیچ آدمی نمیخواست آن سکوت را رها کنه ... ساعت ای گذشت و همچنان ساکت مشغول قهوه خوردن بودن ... ساعت ۱۱ شد سپس ته مین گوشی مادر بزرگش را تحویل اش داد سپس سمت مادرش رفت ..
ته مین : اوما خوابم میاد
تهیونگ نرم دست کوچشک دخترکش را گرفت سپس سفت و پر از محبت بوسید
تهونگ: مادرش دخترم خوابش میاد
الکس : باشه بریم
سپس دخترکش را به اوغش خودش گرفت و با قدم های از سالن نشیمن به سمت پله ها هجوم برد ... هیونا: پسرم چیزی شده رنگت خیلی بده
جولسو عصبی سمتش نگاه کرد ...
جولسو : تهیونگ! بیا حرفی بزنیم ! ...
تهیونگ خطاب به مادرش کلافه گفت
تهیونگ: مادرجان برم اتاقم با اجازه شما ؟
هیونا با لبخند ولی نگران گفت
لایک هایش خیلی کمه
- ۱۵.۲k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط