{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران کم کم از نفس افتاده ی بهار!

باران کم کم از نفس افتاده ی بهار!

بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟
حسی برای تازه شدن نیست در دلم

از آسمان ساکت شعرم برو کنار
از دست های خشک تو آبی نمی چکد

بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبار *** باغی که زیر پای تو پژمرد و دم نزد

اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ « بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال

پاییز باش و بعد زمستان، چرا بهار؟
دیگر کسی به باغ توجه نمی کند

وقتی نداده میوه به جز نیش های خار
با مردم همان طرف شهر باش و بس

بُغضی گرفته راه گلو را به اختیار
دارد بهار می گذرد با گلوی خشک

چشمان من قرار ندارند از قرار.
دیدگاه ها (۱)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³ویو میکا_____همان شب، ا...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁵. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا بشدت تحت تاثی...

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

007-پنهان در مه - پارت ۸۳

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار! بر پشت بام خانه ی من...

کنار تو...

.دستِ الله نگهدارِ تو باشد؛رفتممی روم تا دگری یارِ تو باشد؛...

روزی از روزها در جنگلی سرسبز روباهی درصدد شکار یک خارپشت بود...

#یک_رازروزی از روزها در جنگلی سرسبز روباهی درصدد شکار یک خار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط