{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم کنارش نشستم و سیگارش را روشن کردم . کاه دود میکرد هم

رفتم کنارش نشستم و سیگارش را روشن کردم . کاه دود میکرد همین که دستش باشد (نخند میدانم به چه فکر میکنی ولی باور کن دلهره داشتم . نمیدانستم پاک کرده ام یا نه
به چیزی توجه نداشتم همه ذهنم درگیر مستی بود )ماد مازل می خواند و می خندید در فکر عمیق بودم خاستم گوشی را از دستش بگیرم ولی مانند دختر بچه ای طناز از دستم گرفت و گفت شبم را خراب نکن . سالها بود اینقدر نخندیده بودم در راز داری من شک نکن . سینه ام از اسرار مردم لبریز است ولی یادداشتهای تو مرا به یاد قصه های عاشقانه شرقی انداخت . براستی اگر عشق هم هست در میان ایرانی های ساکن ایران است سالهاست که عاشقی در آن ور آب ندیده ام .میخندید تا اینکه این جملات را خواند و بغض کرد
مستی نبودت ثانیه را به سال و نفس را به شماره و قلب را به تنگی و در قفسی دچار کرده .نمی دانم در ثانیه هایی مثل سال میگذرد و شبهایی که در حسرت نداشتنت چون شمع آب میشوم تو هم بایاد من بی خوابی یا .... نه خدانیارد بخواهی به کسی غیر من فکر کنی
نشست و در ان حال مستی سرش را بر سرم گذاشت و بلند بلند گریه کرد ...
درک میکردم چه دردی را در سینه تحمل میکند و با تحمل ان درد و سکوت است که اینگونه روحی قوی پیدا کرده و سنگ دل شده
فرصت خوبی بود دستانم را در میان موهایش بردم و با دست دیگر او را در آغوش کشیدم
گفتم باهمه وجودم می گویم بعد از خیانت ب تو دو بار از شدت بدلختی خودکشی کرد و امروز با خوردن ارام بخش های قوی تا حدودی زندگی نباتی دارد
.صدای گریه اش قطع شد سرش را بلند کرد و گفت از کجا فهمیدی گفتم طول موجی که تو را تعقیب میکند حس میکنم تو را رها کرد ولی خودش اسیر شد شک نکن او تو را از دست داد و هر روز ارزوی مرگ میکند
کائنات با تو مهر ورزی داشت یک موجود عقده اب سادیسمی را از زندگیت خارج کرد
فراموش نکن حتی برای یک تماس هم بر سر تو منت میگذاشت و همیشه سر قرار هم ساعتی تاخیر داشت و وقتی می امد پاسخ گلایه ات تخقیر بود
مادمازل با حیرت نگاهم کرد گفت مرتضی داستان زندگی مرا چ کسی برای تو گفته من این حرفها را به صمیمی ترین دوستانم هم نگفتم
دوباره در آغوش گرفتم با دستانم کمرش را نوازش دادم و گفتم وقتی ان خاطرات را مرور میکردی با ذهنت همراه شدم ....
چون معشوقه نبوده ای معشوقه ها برایت باارزش شده اند در حالی که خودت عاشقان فراوانی داری ولی کسی جرات ابراز ندارد
دست انتقام طبیعت یک دست حقیقی است من آن را باور دارم . ایه هایی در قران هستند که به اعتماد کردن به خدا و از انتقام سخت خدا و از حاکم بودن و قاضی بودن خداوند صحبت میکنند پس بدان که ....
مادمازل خودش را از اغوش من بیرون کشید و گفت تا عذاب کشیدنش را نبینم آرام نمیشوم . از خانواده اش شنیدم انقدر در کارش موفق است که .....
پایان ۴۷
دیدگاه ها (۰)

پروازی به مقصد امارات داشتیم من بودم و استادخیلی هیجان داشتم...

بلیطش را پاره کرد و برگشت ... در حیرت کامل بودم نمیتوانستم ...

بچه ها ببخشید دیر پارت دادم ولی خب خبر خوب امتحانا تموم شد 🥳...

جونگ‌کوک: اگه فکر کردی می‌تونی تنهایی با اون بازی کنی و زنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط