{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 34
✦.................................

حرکتی که در آن جمع، بیشتر از رویِ شیطنت و جلب توجه بود تا علاقه‌یِ واقعی. اما برایِ تهیونگ، که از فاصله‌ای دور، تمامِ این صحنه را با چشمانی آتشین زیر نظر داشت، این بو៸سه مثلِ نیشتری بود که بر قلبِ غرورش فرو میرفت.

دستِ تهیونگ، که تا آن لحظه شانه های یونجین را با بی‌تفاوتی گرفته بود، ناگهان سفت شد. انگار که بخواهد تمامِ فشاری که در درونش حس می‌کرد را در همین نقطه حبس کند. بو៸سه‌ای بر پشتِ دستِ یونجین نشاند، بو៸سه‌ای سرد، سریع و کاملاً بی‌تفاوت. تمامِ تمرکزش، مثلِ عقابی که شکارش را زیر نظر دارد، به آیلین بود که حالا داشت از ویلیام فاصله می‌گرفت.

ویلیام، با رضایتی که در چشمانش موج میزد، به سمتِ میزِ تهیونگ و جیمین برگشت. نشست و لیوانش را برداشت. رو به جیمین، که با لبخندِ مرموزی به تهیونگ خیره شده بود، گفت:

ویلیام:هی جیمین، اون دختره که باهاش رقصیدم، واقعاً جالبه. اسمش چیه؟

جیمین، که متوجهِ تنشِ عجیبِ بینِ تهیونگ و ویلیام شده بود، با لبخندی که انگار رازی را می‌دانست، گفت:

جیمین:اون؟ اون رفیقِ انیاست. اسمش آیلینه

تهیونگ، با شنیدنِ اسمِ آیلین، ناخودآگاه مشتش را رویِ میز کوبید. صدایِ برخوردِ فلز با چوب، سکوتِ کوتاهی بین‌شان ایجاد کرد و باعث شد ویلیام و جیمین هر دو متعجب به او نگاه کنند.

ویلیام، که کمی جا خورده بود، با لحنی که سعی می‌کرد دوستانه باشد، گفت:

ویلیام:هی تهیونگ، حالت خوبه؟ چرا اینقدر بهم ریخته‌ای؟

تهیونگ، بدون اینکه نگاهش را از ویلیام بگیرد، با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت:

ــ چیزیم نیست فقط... لیوانم لیز خورد.

در همین حین، سان با همان صدایِ بلند و پرانرژی‌اش، از راه رسید و خودش را بینِ آن‌ها انداخت. زد رویِ شانه تهیونگ و گفت:

سان:وای که چقدر قیافه‌ات گرفته، انگار قرارِ جنگ بشه و تو فرمانده‌اش باشی!

جیمین خنده‌ای کوتاه کرد و لیوان کریستالش را روی میز چرخاند، جوری که صدای برخوردش با سطح چوب، در سکوتِ سنگینِ میانِ آن دو طنین انداخت.

جیمین:فکر کنم حسودی می‌کنه.

چند نفر از مهمان‌هایِ نزدیک، با شنیدنِ شوخیِ جیمین نیشخندی زدند، اما تهیونگ حتی پلک هم نزد. او فقط لیوانش را رها کرد. انگار که آن کریستالِ ظریف، ناگهان تبدیل به وزنه شده باشد. چشم‌هایش، سرد و نافذ، آرام به سمت جیمین چرخید. سرمایی در نگاهش بود که جیمین را در جایش میخکوب کرد.

ــ حرفت تموم شد؟

لبخندِ جیمین روی لبش خشک شد؛ آن‌قدر سریع که انگار هرگز آنجا نبوده. ویلیام که متوجه تغییرِ ناگهانیِ فشارِ هوا و سنگینیِ جو شده بود، ابرویی بالا انداخت و با خونسردیِ ساختگی‌ای به صندلی‌اش تکیه داد.

ویلیام:چرا این‌قدر جدی شدی فرمانده؟ فقط گفتم از آیلین خوشم اومده. قانون که منع نکرده، کرده؟

تهیونگ پاسخی نداد. انگشتانش را با نظمی عصبی و ریتمیک روی میز ضرب گرفت. منطقی نبود او هیچ دلیلی برای این آشفتگیِ درونی نداشت. آیلین برایش فقط یک غریبه بود؛ دختری که یک ماه پیش به طور اتفاقی دیده بود، اما تصویرش مثل یک وصله‌ی ناجور رویِ تمامِ افکارِ منظمی که داشت، چسبیده بود.

نگاهش ناخودآگاه در میان جمعیت چرخید، انگار که بدنش به سمت قطب‌نمایِ خاصی کشیده می‌شد.

آیلین چند میز آن‌طرف‌تر کنار سلین نشسته بود. نورِ لوستر روی موهایش می‌رقصید و لبخندِ شیرینی روی لب‌هایش بود که انگار مخصوصِ این فضا نبود. در همان لحظه، آیلین سرش را بلند کرد. نگاهشان مثل دو گلوله در هوا به هم برخورد کرد. زمان برای تهیونگ متوقف شد؛ گویی صدایِ مهمانی، موسیقی و خنده‌ها به نویزِ سفیدی تبدیل شده بودند.

آیلین لبخندِ کوچکی زد. نه آن‌قدر واضح که مهمان‌ها بفهمند، و نه آن‌قدر کمرنگ که تهیونگ نبیند. شیطنت در چشم‌هایش می‌درخشید. تهیونگ فکش را روی هم فشار داد؛ انگار داشت با خودش می‌جنگید که نگاهش را نلرزاند، اما در نهایت او بود که خشمگین از این شکستِ کوچک، نگاهش را به سمت دیگری دزدید.

جیمین که شاهدِ این نبردِ بی‌کلام بود، لبخندِ معنی‌داری زد.

جیمین:جالبه...

ــ چی؟

جیمین:هیچی. فقط برام عجیبه که فرمانده‌ای که همیشه بر اعصابش مسلطه، امشب حتی نمی‌تونه نگاهش رو از یک‌جا ثابت نگه داره.

آن‌طرف سالن، سلین با آرنج آرام به پهلویِ خواهرش زد.

سلین:چرا هی بهش نگاه می‌کنی؟ داری تابلو بازی درمیاری آیلین!

آیلین جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را نوشید، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.

+ به کی؟
دیدگاه ها (۰)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 35✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۶✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 33✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 32 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 31✦....

ساکت ترین میز رستوران!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط