{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان،

نانوایی شلوغ بود و چوپان،
مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:
گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،
می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کند!
نانوا گفت چرا انها را به خدا نسپردی
چوپان گفت: انهارا به خدا سپردم ولی ان
خدای گرگا هم است

دیدگاه ها (۱)

007-پنهان در مه - پارت ۶۵

🍰 پارت اول | اولین لبخندصدای زنگ کوچکی که بالای در قنادی نصب...

حماسی

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط