نانوایی شلوغ بود و چوپان،
نانوایی شلوغ بود و چوپان،
مدام اینپا و آنپا میکرد،
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:
گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم،
میترسم گرگها شکمشان را پاره کند!
نانوا گفت چرا انها را به خدا نسپردی
چوپان گفت: انهارا به خدا سپردم ولی ان
خدای گرگا هم است
مدام اینپا و آنپا میکرد،
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:
گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم،
میترسم گرگها شکمشان را پاره کند!
نانوا گفت چرا انها را به خدا نسپردی
چوپان گفت: انهارا به خدا سپردم ولی ان
خدای گرگا هم است
- ۱۴۳
- ۲۰ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط