{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_کوتاه

#داستان_کوتاه

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد.
نانوا به او گفت: چرا اینقدر نگرانی ؟
گفت:"گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند !
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت:سپرده‌ام، اما
او خدای گرگها هم هست.

" سیمین بهبهانی "
---
دیدگاه ها (۱)

عشق …رقصیدن به ساز کسی نیست! یک رقص دونفره است،گاهی گامی به ...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكردنانوا به ا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوایی شلوغ بود!چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به ا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط