#داستان_کوتاه
#داستان_کوتاه
نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این پا و آن پا میکرد.
نانوا به او گفت: چرا اینقدر نگرانی ؟
گفت:"گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم، میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند !
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟
گفت:سپردهام، اما
او خدای گرگها هم هست.
" سیمین بهبهانی "
---
نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این پا و آن پا میکرد.
نانوا به او گفت: چرا اینقدر نگرانی ؟
گفت:"گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم، میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند !
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟
گفت:سپردهام، اما
او خدای گرگها هم هست.
" سیمین بهبهانی "
---
- ۲.۱k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط