{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مترسك گفت:اي گندم توگواه باش كه مرابراي ترساندن آفريدند؛غ

مترسك گفت:اي گندم توگواه باش كه مرابراي ترساندن آفريدند؛غافل ازاينكه من عاشق پرنده اي بودم که ازترس من ازگرسنگي مرد!!!
دیدگاه ها (۱۳)

تو شاهکار خالقی... تحقیر را باور نکن..بر روی بوم زندگی هر چی...

گاهي بايد نبخشيد کسي را که بارها او را بخشيدي و نفهميد، تا ا...

از کسي که دلش گرفته، نپرسيد چرا؟ آدمـها وقتي نميتوانند دليل ...

پارت ۸ یه بوسه نرم و عاشقانه رو آغاز کردند که یهو استاد اومد...

part 21ویو تهیونگهنوز به جمله‌ی روی گوشی خیره بودم که صدای ق...

سانزو مردمک چشاش گشاد شد و دستش کذاشت روی دهنش و چشماش سیاهی...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

سکوت پیست²Part:¹توی تاریکی شب تکو تنها روی چمن های حیاط نشست...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط