{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردي از خدا دو چيز خواست... يک گل و يک پروانه...

مردي از خدا دو چيز خواست... يک گل و يک پروانه...
اما چيزي که به دست آورد يک کاکتوس و يک کرم بود.
غمگين شد با خود انديشيد شايد خداوند من را دوست ندارد و به من توجهي ندارد.
چند روز گذشت.
از آن کاکتوس پر از خار گلي زيبا روييده شد و آن کرم تبديل به پروانه اي زيباشد.
اگر چيزي از خدا خواستيد و چيز ديگري دريافت کرديد به او اعتماد کنيد.

خارهاي امروز گلهاي فردايند.🌹
دیدگاه ها (۵)

P : 29

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۹صدای قدم‌ها از طبقه‌ی بالا نزدی...

بسم الله الرحمن الرحیم فَأَصَابَهُمْ سَيِّئَاتُ مَا عَمِلُوا...

فیککککککک های جدید

همیشه همه‌چیز آن‌طور که در خیال‌هایمان می‌چینیم پیش نمی‌رود،...

دریاچه خونینفصل اول _ پارت22یک ماه گذشته بود.سی روز از روزی ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۱ صبح زود، ساختمان ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

P : 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط