{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به من خندیدی و نمی­دانستی؛

تو به من خندیدی و نمی­دانستی؛
من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛
باغبان از پی من تند دوید؛
سیب را دست تو دید؛
غضب­آلود به من کرد نگاه؛
سیب دندان­زده از دست تو افتاد به خاک؛
و تو رفتی و هنوز؛
سال­هاست که در گوش من آرام آرام؛
خش­خش گام تو تکرار­کنان می­دهد آزارم؛
و من اندیشه­ کنان غرق در این پندارم؛
که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت؛
دیدگاه ها (۱)

#مافیا_عزیز_من#Part۲۷نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق ب...

از دشمنان تا عاشقان

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به ش...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۴: فروریختن در سکوتتنشِ میان آ...

007-پنهان در مه - پارت ۹۴

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

🕯 تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره ازباغچه همسایه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط