خودت می دانی
خودت می دانی
وقتی سرت روی پای من باشد
چقدر خوب شعر می بافم
امروز کلاف سردرگم بودم
همه جای اتاق را گشتم
چیزی نبود
جز یک بخاری سرماخورده ،
تکه ای فرش بیچارهء ماشینی !
تختی از جنس تنهایی
و یک پنجره...
پنجره !
وای خدای من
پرده را کنار زدم
سرت روی شانه ی پنجره بود !
با چشم های خیس
خوب که نگاه کردم
دیدم دست باد
دارد از لا به لای موهایت
یکی یکی
واژه های مرا می دزدد...
وقتی سرت روی پای من باشد
چقدر خوب شعر می بافم
امروز کلاف سردرگم بودم
همه جای اتاق را گشتم
چیزی نبود
جز یک بخاری سرماخورده ،
تکه ای فرش بیچارهء ماشینی !
تختی از جنس تنهایی
و یک پنجره...
پنجره !
وای خدای من
پرده را کنار زدم
سرت روی شانه ی پنجره بود !
با چشم های خیس
خوب که نگاه کردم
دیدم دست باد
دارد از لا به لای موهایت
یکی یکی
واژه های مرا می دزدد...
- ۲.۱k
- ۲۳ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط