{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۳
دندونهاشو روي هم فشار داد و به سمت پله هلم
دادم.
-برو بگیر بخواب، باز مست کردي مطهره رو توهم زدي.
با عصبانیت به سمتش چرخیدم.
-قسم میخورم که خودش بود.
بلند و عصبی خندید.
-تو‌ دیوونه شدي مهرداد!
اخمهاشو توي هم کشید و گفت: این بار چندمته که وقتی مست میکنی میبینیش؟ هان؟ اول؟ دوم؟ سوم؟
عصبانیتم خوابید و خیره نگاهش کردم.
آروم لب زدم: اما دیدمش.
با بیرحمی گفت: اگه دیده بودیش اگه واقعی بود چرا نموند؟ چرا نشناختت؟ چرا وقتی تو رو دید رفت؟ هان؟ چرا واینستاد که بگه تو اینجا چیکار میکنی؟
به سرش زد.
-یه کم فکر کن ببین با عقل جور در میاد یا نه.
اشک توي چشمهام حلقه زد.
-اما خیلی واقعی بود، انگار خود خودش بود.
چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید.
بازومو گرفت و به سمت پلهها بردم.
-چشمهات مست خوابند، شانس آوردي گیر پلیس نیفتادي وگرنه تا حالا تو مجازي پر شده بود و آبروت رفته بود.
از پلهها بالا آوردم.
-دیگه هم نبینم همچین غلطی بکنی.
توي اتاق انداختم.
-همین جا میخوابم، پایینم، حالت بد شد صدام بزن.
اینو گفت و درمو بست که روي تخت فرود اومدم.
اما دیدمش.
با کمی مکث بلند شدم و در کمدشو باز کردم.
یکی از لباسهاشو برداشتم و با دلتنگی عمیق بو کشیدمش.
کنار کمد فرود اومدم و همونطور که لباسشو بو میکردم چشمهامو بستم.
دلم برات تنگ شده دخترهی چموش.
#مطهره
دستمالو روي زخم گونم کشید که از سوزشش اوفی گفتم و با صورت جمع شده دستشو پس زدم.
نفس عصبی کشید.
-چرا با پلیسه درگیر شدي؟
با عصبانیت گفتم: میخواست بگیرتم، وایمیستادم تا بهم دستبند بزنه ببرتم؟
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-نکشتیش که؟
شستمو به زخم کنار لبم کشیدم و سرمو به نشونهی نه بالا انداختم.
-صورتت...
-با شال پوشونده بودم.
نفس آسودهاي کشیدم.
-خوبه.
مکث کردم و گفتم: شروین رفت؟
اخم ریزي کرد.
-چرا میپرسی؟
با تحکم گفتم: بگو.
-آره، بهش زنگ زدند گفتند مادرش رفته توي کما، وقتی رفت به یکی از بچهها گفتم بره تحقیق کنه راست میگه یا نه، اینم خبر آورد که راست میگه.
با شکاکی گفتم: از کجا معلوم اونم نقشه نبوده باشه چون شاید میدونسته پیگیر میشیم.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-اینقدر بدبین نباش.
پوزخندي زدم.
-حتما باید گیر بیوفتی تا باور کنی؟ ببین چی میگم، تو دست به کار نشی خودم میکشمش.
جدي نگاهم کرد.
-خودم میدونم دارم چیکار میکنم، لازم نکرده تو کاري بکنی.
پوفی کشیدم و از جام بلند شدم.
زیپ لباسو پایین کشیدم و از تنم درآوردم.
شلوارمو هم درآوردم و داخل سبد توي حموم انداختمشون.
همین که بیرون اومدم با نیمایی که بالا تنهش لخت
بود رو به رو شدم.
-چیه؟
به سر تا پام نگاه کرد.
-بهت گفتم جلوي من لخت نشو وگرنه عواقب داره.
خندیدم و به سمت کمد رفتم.
-فعلا خوابم میاد، سرمم داره میترکه.
دیدگاه ها (۱۴)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۴پوفی کشید و وارد حموم شد.تاپ و شل...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۵اخمهام شدید به هم گره خوردند.-یعن...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۲-من برم دستشویی.با خنده گفت: تو چ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۱-بهتر از هر کسی میدونی که من اینق...

وقتی با دخترعموش میره بیر‌ن و تو حسادت میکنی.لبخند پلیدی زدم...

36کوک: اووو اون مین هیوک نیست؟ (تعجب) چون ایت پشت کرده بود.ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط