{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم از این شهر می رفتم...

داشتم از این شهر می رفتم...
صدایم کردی...
جا ماندم...
از کشتی ای که رفت و غرق شد!
البته این فقط می تواند یک قصه باشد...
در این شهر دود و آهن...
دریا کجا بود...
که من بخواهم سوار کشتی شوم...
و تو صدایم کنی!
فقط می خواهم بگویم...
تو نجاتم دادی...
تا اسیرم کنی!
دیدگاه ها (۲)

خوب ِ من نام مرا بگو که هربار درصدای ِتو دوباره معنا می شوم

بعد از یه مدت کوتاه... به خودت میای متوجه میشی به جای اینکه ...

چقدر من دیدنت را دوست دارم؛ در خواب در غروب در همیشه‌یِ ه...

امشب بیا بار گناهت را عوض کنیا فکرهای اشتباهت را عوض کندر با...

تقدیم زندگیم:💐🫂🧿🌐یک دم بیا فانوس شو، خورشید دنیایت شوم در کو...

فراتر از خویش

ادامه پارت ۲۵

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

پادشاه اردن؛ یا جاده صاف کن؟! 👑این قصه، روایتِ پادشاه اردنه ...

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

مادر فرشته و زیبای من همیشه در قلب منی

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت سوم :اما، همین که خضر علیه السلام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط