{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه غریبانه می خواهمت

چه غریبانه می خواهمت
آن لحظه که اشک در چشمانت می رقصد و چشمان من مست چشمان تو است
آن لحظه که قفل می کنی مرا در دستانت و
زندانی می کنی مرا عاشقانه و
تنگ و تنگ تر می کنی این زندان را
آن قدر تنگ … تا مرز یکی شدن
چه بی تابانه می خواهمت
آن لحظه که دستم را می گذاری روی قلبت و می گویی : ببین برای تو می زند
و من غرق می شوم در این همه خوبی
در این همه احساس گاهی شک می کنم که شاید خواب باشد این ها
شاید رویا باشد این همه خوشبختی
اما وقتی گم می شوم در آغوشت
فراموش میکنم همه ی این ها را
و میگویم : حتی اگر رویا باشد رویای قشنگی است
بگذار باشد
بگذار این لحظه را
فقط این لحظه را خوشبخت باشم
دیدگاه ها (۱)

چرا نمی‌توانم تو را توصیف کنم؟انگاردر واژه‌نامه‌های منتشرهیچ...

مدتی است که دیگر تقویم را ورق نمیزنم حتی حوصله کنار زدن پرده...

امشب تمام حوصله ام رادر یک کلام کوچکاز توخلاصه کردمای کاش می...

نگاهم که کردی دلم پر گرفتدلم غربت زنگ آخر گرفتنگاهم که کردی ...

همچون زیبایی ِ شبکه چنگ بر دل ِ عاشقان می اندازد گام برمی‌دا...

چند پارتی

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط