قسمت هشتادو پنج رمان آوازه زیره آب
قسمت هشتادو پنج رمان آوازه زیره آب
بماند خواست واسش چیکار کنم!!!
...تو ماشین نشسته بودیم و من راننده بودم و مامانم داشت کلی تذکر بهم میداد... من که اصن گوش نمیدادم فقط الکی یه باشه میگفتم.. افتضاح بود!! نباید اینجوری میشد!! مثلن چی میشه قبول نکنن؟؟ مامانم اشاره کرد بپیچم به راست!! یه لحظه تعجب کردم
-خونشون صدراست؟
-اره!!
انتظار داشتم از دوستایه مامانم یا همسایه ای چیزی باشه!! فقط یه ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم شهرک صدرا... ده دقیقه به هشت رسیدیم جلو یه آپارتمان... قبلش ریلکس بودم و فقط معترض اما تا از ماشین پیاده شدیم استرس گرفتم... قضیش چیه؟ صبر کردیم تا اونام برسن.. اول عموم اینا رسیدن بعدشم زیاد طول نکشید که بابا بزرگم هم رسید.. مامانم زنگه طبقه ی شیش رو زد.. آیفون تصویری بود ولی زنه عینه اوسکلا پرسید
-کیه؟
ماییم!! همونی که قراره دختره ترشیدتونو بهشون بندازین!!
-ماییم! آقا داماد هم آوردیم!!
-بله بله بفرماید!!
در رو باز کرد
-مامان مگه قبلن اومده بودین؟
-اره حرفامون هم زدیم فقط الان همه چیزو میخوایم رسمی تر کنیم!!
بعدم همه داشتن تعارف میکردن کی اول بره داخل... منم دلم میخواست به قوله کیانوش همونجا تو دهنه خودم جیش کنم!! قبلن اومدن واسم حرفم زدن!! عاخه خداااا!!! خداااا!! مگه من عادم نیستم که اینا درباره ی زندگیم نظر میدن!! حالا من چه جوری اینو از سرم باز کنم؟؟ من دارم تقاصه کودوم گناهمو میدم؟ بالاخره همه رفتن داخل و دوباره با کلی تعارف رسوار آسانسر شدن... تویه دو سری باید سوار میشدیم.. ماشالا گله ای اومدیم.. من صبر کردم واسه سریه دوم..با بابا مامانم هم افتادم.. تو آسانسر بودیم
-ببین کیا چایی آورد تو چشماش نگاه نمیکنی بگن پسره چه هیزه خب؟؟
-خب پس کجاش نگاه کنم؟
بابام دره گوشم گف
-یقشو نگاه کن!!
با خنده گفتم
-جوون! مرسی راهنمایی!
بابامم خندید!! عموم هم ب بابام پیله کرد که چی گفته مامانم هم دوباره گف
-اصلن حرف نمیزنی خیلی ساکت و مودب میشینی!لم نمیدی!قوز هم نکن!! هر چیم گفتن فقط چشم باشه میگی!سرت هم کلن پایین باشه بگن چقد چشم پاکی!
-مامان یجور حرف میزنی حس میکنم تاحالا خیلی هیزی کردم که اینو میگی!
خواست جوابم رو بده که زنه گف طبقه ی ششم..خوش آمدید!بعد داشتیم میومدیم بیرون دوباره تو گوشم گف
-اذیت نمیکنی!! تو چیزی فضولی و کنجکاوی نمیکنی!!چلفتی بازی هم در نمیاری مواظب بلش چیزی هم رو لباست نریزی!
بعدم پیاده شد..
بماند خواست واسش چیکار کنم!!!
...تو ماشین نشسته بودیم و من راننده بودم و مامانم داشت کلی تذکر بهم میداد... من که اصن گوش نمیدادم فقط الکی یه باشه میگفتم.. افتضاح بود!! نباید اینجوری میشد!! مثلن چی میشه قبول نکنن؟؟ مامانم اشاره کرد بپیچم به راست!! یه لحظه تعجب کردم
-خونشون صدراست؟
-اره!!
انتظار داشتم از دوستایه مامانم یا همسایه ای چیزی باشه!! فقط یه ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم شهرک صدرا... ده دقیقه به هشت رسیدیم جلو یه آپارتمان... قبلش ریلکس بودم و فقط معترض اما تا از ماشین پیاده شدیم استرس گرفتم... قضیش چیه؟ صبر کردیم تا اونام برسن.. اول عموم اینا رسیدن بعدشم زیاد طول نکشید که بابا بزرگم هم رسید.. مامانم زنگه طبقه ی شیش رو زد.. آیفون تصویری بود ولی زنه عینه اوسکلا پرسید
-کیه؟
ماییم!! همونی که قراره دختره ترشیدتونو بهشون بندازین!!
-ماییم! آقا داماد هم آوردیم!!
-بله بله بفرماید!!
در رو باز کرد
-مامان مگه قبلن اومده بودین؟
-اره حرفامون هم زدیم فقط الان همه چیزو میخوایم رسمی تر کنیم!!
بعدم همه داشتن تعارف میکردن کی اول بره داخل... منم دلم میخواست به قوله کیانوش همونجا تو دهنه خودم جیش کنم!! قبلن اومدن واسم حرفم زدن!! عاخه خداااا!!! خداااا!! مگه من عادم نیستم که اینا درباره ی زندگیم نظر میدن!! حالا من چه جوری اینو از سرم باز کنم؟؟ من دارم تقاصه کودوم گناهمو میدم؟ بالاخره همه رفتن داخل و دوباره با کلی تعارف رسوار آسانسر شدن... تویه دو سری باید سوار میشدیم.. ماشالا گله ای اومدیم.. من صبر کردم واسه سریه دوم..با بابا مامانم هم افتادم.. تو آسانسر بودیم
-ببین کیا چایی آورد تو چشماش نگاه نمیکنی بگن پسره چه هیزه خب؟؟
-خب پس کجاش نگاه کنم؟
بابام دره گوشم گف
-یقشو نگاه کن!!
با خنده گفتم
-جوون! مرسی راهنمایی!
بابامم خندید!! عموم هم ب بابام پیله کرد که چی گفته مامانم هم دوباره گف
-اصلن حرف نمیزنی خیلی ساکت و مودب میشینی!لم نمیدی!قوز هم نکن!! هر چیم گفتن فقط چشم باشه میگی!سرت هم کلن پایین باشه بگن چقد چشم پاکی!
-مامان یجور حرف میزنی حس میکنم تاحالا خیلی هیزی کردم که اینو میگی!
خواست جوابم رو بده که زنه گف طبقه ی ششم..خوش آمدید!بعد داشتیم میومدیم بیرون دوباره تو گوشم گف
-اذیت نمیکنی!! تو چیزی فضولی و کنجکاوی نمیکنی!!چلفتی بازی هم در نمیاری مواظب بلش چیزی هم رو لباست نریزی!
بعدم پیاده شد..
- ۶.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط