𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 8
「 یک هفته بعد 」
از زبان جونگکوک ؛
جواب آزمایشهای ا.ت بالاخره آماده شده بود، رفتم سمت اتاق خانم لی و در زدم..
جونگکوک: سلام، خانم لی..آخرش جواب آزمایش چی شد؟
خانم لی چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحنی آروم گفت:
لی: متأسفم... ایشون تومور مغزی دارن
برای چند لحظه مغزم از کار افتاد،،
جونگکوک: چ... چی؟ تومور... مغزی؟
نمیدونستم باید چطور این خبر رو بهش بدم!
با کلافگی دستم رو روی صورتم کشیدم..
جونگکوک: لعنتی!
گوشیم رو درآوردم و شماره مینجی رو گرفتم..
مینجی: سلام اوپا، خوبی؟
جونگکوک: سلام، مینجی یه کاری داشتم
مینجی: جونم؟
جونگکوک: جواب آزمایش ا.ت اومده، شمارهشو برام میفرستی؟
چند ثانیه بعد شماره رو فرستاد،یه پیام براش نوشتم:
جونگکوک: سلام، کیم ا.ت؟
به ثانیه طول نشکید که جواب داد،،
ا.ت: خودمم، شما؟
جونگکوک: جواب آزمایشات آماده شده فردا بیا بیمارستان تا صحبت کنیم
بعد از فرستادن پیام، گوشی رو روی مبل انداختم و رفتم برای خودم قهوه درست کنم..
تمام مدت فقط به یه چیز فکر میکردم...
چطوری باید این خبر رو بهش میگفتم؟
「 یک روز بعد 」
صدای در اتاق بلند شد..
جونگکوک: بفرمایید داخل
ا.ت: سلام
سرم رو بلند کردم،،
جونگکوک: سلام... بیا بشین
روی صندلی نشست، به بهونه مرتب کردن چند تا پرونده از اتاق بیرون رفتم..
راستش فقط دنبال راهی بودم که چند دقیقه بیشتر وقت بخرم!
هرچی فکر میکردم، نمیدونستم چطور باید خبر رو بهش بگم!
برگشتم داخل اتاق و همه چیز رو براش توضیح دادم..
اما...
برخلاف چیزی که انتظار داشتم، نه گریه کرد، نه شوکه شد!
انگار اصلاً براش مهم نبود!
از زبان ا.ت،،
حقیقتش... برام مهم نبود!
وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، شنیدن همچین خبری هم اونقدرها ترسناک نیست!
از بیمارستان بیرون اومدم و توی راه خونه بودم که گوشیم زنگ خورد..
روی صفحه اسم جونگکوک افتاده بود..
چند لحظه به صفحه خیره شدم و بعد تماس رو جواب دادم...
ا.ت: الو؟
جونگکوک: کجایی؟
ا.ت: تو راه،، چطور؟
چند ثانیه سکوت کرد..
جونگکوک: میتونی یه جا وایستی؟ میخوام باهات حرف بزنم..
اخم کردم..
ا.ت: مگه تو بیمارستان حرف نزدیم؟
نه... این یکی فرق داره.. لحنش عجیب جدی بود.. برای اولین بار، صدای جونگکوک مثل همیشه سرد و بیتفاوت نبود!
𝑷𝒂𝒓𝒕: 8
「 یک هفته بعد 」
از زبان جونگکوک ؛
جواب آزمایشهای ا.ت بالاخره آماده شده بود، رفتم سمت اتاق خانم لی و در زدم..
جونگکوک: سلام، خانم لی..آخرش جواب آزمایش چی شد؟
خانم لی چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحنی آروم گفت:
لی: متأسفم... ایشون تومور مغزی دارن
برای چند لحظه مغزم از کار افتاد،،
جونگکوک: چ... چی؟ تومور... مغزی؟
نمیدونستم باید چطور این خبر رو بهش بدم!
با کلافگی دستم رو روی صورتم کشیدم..
جونگکوک: لعنتی!
گوشیم رو درآوردم و شماره مینجی رو گرفتم..
مینجی: سلام اوپا، خوبی؟
جونگکوک: سلام، مینجی یه کاری داشتم
مینجی: جونم؟
جونگکوک: جواب آزمایش ا.ت اومده، شمارهشو برام میفرستی؟
چند ثانیه بعد شماره رو فرستاد،یه پیام براش نوشتم:
جونگکوک: سلام، کیم ا.ت؟
به ثانیه طول نشکید که جواب داد،،
ا.ت: خودمم، شما؟
جونگکوک: جواب آزمایشات آماده شده فردا بیا بیمارستان تا صحبت کنیم
بعد از فرستادن پیام، گوشی رو روی مبل انداختم و رفتم برای خودم قهوه درست کنم..
تمام مدت فقط به یه چیز فکر میکردم...
چطوری باید این خبر رو بهش میگفتم؟
「 یک روز بعد 」
صدای در اتاق بلند شد..
جونگکوک: بفرمایید داخل
ا.ت: سلام
سرم رو بلند کردم،،
جونگکوک: سلام... بیا بشین
روی صندلی نشست، به بهونه مرتب کردن چند تا پرونده از اتاق بیرون رفتم..
راستش فقط دنبال راهی بودم که چند دقیقه بیشتر وقت بخرم!
هرچی فکر میکردم، نمیدونستم چطور باید خبر رو بهش بگم!
برگشتم داخل اتاق و همه چیز رو براش توضیح دادم..
اما...
برخلاف چیزی که انتظار داشتم، نه گریه کرد، نه شوکه شد!
انگار اصلاً براش مهم نبود!
از زبان ا.ت،،
حقیقتش... برام مهم نبود!
وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، شنیدن همچین خبری هم اونقدرها ترسناک نیست!
از بیمارستان بیرون اومدم و توی راه خونه بودم که گوشیم زنگ خورد..
روی صفحه اسم جونگکوک افتاده بود..
چند لحظه به صفحه خیره شدم و بعد تماس رو جواب دادم...
ا.ت: الو؟
جونگکوک: کجایی؟
ا.ت: تو راه،، چطور؟
چند ثانیه سکوت کرد..
جونگکوک: میتونی یه جا وایستی؟ میخوام باهات حرف بزنم..
اخم کردم..
ا.ت: مگه تو بیمارستان حرف نزدیم؟
نه... این یکی فرق داره.. لحنش عجیب جدی بود.. برای اولین بار، صدای جونگکوک مثل همیشه سرد و بیتفاوت نبود!
- ۳۵۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط