قلبم نمیزد. بلند شدم و گفتم: چ...چی؟؟ یعنی میخوای من دوس

قلبم نمیزد. بلند شدم و گفتم: چ...چی؟؟ یعنی میخوای من دوست دخترت باشم؟؟؟؟؟؟
یونگی: نه دوست ندارم دوست دخترم باشی چون میخوام همسرم باشی. مادر بچه هام باشی(😑)
ات از خدا خواسته قبول کرد و پرید بغل یونگی. یونگی ات رو جدا کرد و لباش رو بوسید. گل اعضا داشتن اون صحنه رو نگاه میکردن. همشون بغض کرده بودن ولی یونگی دوسشون بود. بعد یک ماه ات و شوگا عروسی کردن و صاحب دو فرزند زیبا به نام های هانا و ملیسا شدند و در آخر به خوبی و خوشی زندگی کردن.

خبخبخبخببب بلوبریام یه لایک و کامنت کوچولو می‌تونه خیلی خوشحالم کنه بوس بهتون:)))
میدونم چرت شد ولی حمایت کنید:)))))))
دیدگاه ها (۱۲)

The Remains of Loveپارت سومصبح روز بعد، ات زودتر از یونگی بی...

پارت 8رمان✨ عشق مدرسه ای✨هیون :باشهات ساعت رو نگاه کردات: هی...

پارت ۶

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

رمان: #رقص_در_میان_اتش پارت هفتم: پاتکِ دخترانه و شکستِ حریف...

تک پارتی نیکیجرم غیرقابل‌بخشش!نیکی روی مبل نشسته بود و با هی...

رمان دختر خاص ات تقریباً خوابش برده بود. چشماش نیمه‌باز بود،...

چند پارتی پارت چهار

۳پارتی سینا ساعی وقتی

الماس زیبای من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط