{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۳

پارت ۶۳

جاس**

وارد حیاط شدم
اوهه چ خبرع
انگار همگی دارن دعوا میکننن

رفتم جلو تر تا واضح ببینم کی ب کیع

لوکاس و سعی دارن آرومم کنن

بابای ماری:ن نمیشه آخه چی ک فرار کرده شما ها اینجا چ غلطی میکردین ها؟دختر من فرار کرده شما اینجا صاف صاف وایسادین منو نیگا میکنین

بدبخت این نگهبانا بهتره من هیچی نگم))

لوکاس:جاس!تو !

اومد یقه منو گرف هلم داد

لوکاس:تو کجا بودی ها؟باتوام جواب بده ماری فرار کرده تو کجا بودییی!!

لوکاس بس کن آرومم باش من اصلا برنگشته بودم اینجا الان دارم میام


بابای لوکاس:لوکاس!دیگه صبرو منو تموم کردی بس کن ی بار دیگه سر کسی داد بزنی خودمو خلاص میکنم بسه دیگه

مامان ماری:الان شما اینجا دارین بحث میکنین اونوقت دختر من نیست

بابای ماری:توام وایسا ما اینجا الان باید جی کار کنیم؟

مامان ماری:تو کردی !تقصیر توعه زود باش بچه منو پس بده

مامان ماری حالش بد شد ریختن سرش و منم خیلی نگران شدم ی جورایی احساس میکردم تو جرمی شریکم

بعد از ۱۰ دقیقه**

مامان و بابای ماری رفتن ک باهم حرف بزنن خاستگاراش ک دیگه داشتن میرفتن و لوکاس با ماشینش زد بیرون بقیم هرکسی جایی رف

مامان ماری:ه دخترم !خیلی بهش بدی کردم

بابای م: ببخشید ببخشید من خودم درستش میکنم قول میدم فقط تو آرووم باش باشه؟

مامان م:چجوری آرومم باشمم؟{لهجه گریه}}دخترم از خونه گذاشته رفته!

بابای م:متاسفم من میرم دنبالش قول میدم برش گردونم

جاس**

باباش از اتاق اومد بیرون و همه مشتاق بودن ک چی میگه

بابای م:پانر !{{ی جورایی دست راست بابای ماری}}

پانر:بله قربان؟!

بابای م:۲ ماشین آدم آماده شین زود میریم دنبال ماری!

پانر:چشم قربان!

اوهه فک کنم وضعیت خرابه


ماری**

درو زدم ولی کسی جواب نداد الان حدودا ۱۰ دقیقس بیرونم
دیگه منتظر نشدم و چون رمزو بلد بودم درو باز کردمو رفتم تو

اوهه
کل زمین پره شیشه خوردس
آروومم اونیکس رو صدا کردم ببینم کجاس

اون. ا اونیکس؟

تو طبقه اول ک نبود رفتم بالا
همه جا تاریک بود و چن تا شب خواب روشن بود فقط
اتاقارو گشتم و رسیدم ب اتاق اونیکس

اونیکس؟!
عین فرش لش شده بود رو زمین و دستش عرق بود و چنتا بطری خالی
بوی عرق همه جارو برداشته نمیتونم نفس بکشم

اونیکس پاشو فداتشم بسه دیگه نخور ببینن من اومدم پاشو

اونیکس:چی میگی تو عا؟کی بهت اجازع داده بیای اینجا اصلا تو کیی؟برو !

اونیکس خماری !منم ماری پاشو فداتشم آخه چقدر عرق خوردی تو همه جارم ریختی بهم

اونیکس:گفتم گ گم ش شین !اه ،ماری .منو پس بدین مار.ی من.و پس بد..ین

فداتشم من کسی نمیتونه ماری رو ازت بگیره ولی الان باید پاشی ،بمیرم من ب چه روزی افتادی !

اول سعی کردم بلندش کنم ولی زورم نرسید بعد کشون کشون بزور بلندش کردم از بغلش گرفتم و گذاشتمش رو تخت
رفتم آشپز خونه

یکم عسل خوبع پیدا شد عسلو با شیر بهم زدم و بردم تا یکم اونیکس بخوره

ت !باز داری میخوری! عه مگه نگفتم نخور!
منو باش با کی حرف میزنم این همین الانشم منو نمیشناسع چ برسه ب اینکه بخواد ب حرفم گوش کنه

رفتم رو تخت سرشو آرومم گذاشتم رو پام و شیرعسلو دادم تا بخوره
درسته کلا ریخت زمین کلی حداقلش کمی خورد
باز گذاشتم رو تخت پتو رو کشیدم روش تا یکم استراحت کنه

((اینم از ی پارت طولانی دیگه پارت بعدی رو فردا شب میذارم))
دیدگاه ها (۳)

پارت۳

خدافظ.... دوستان ....دوست عزیزم ... از اینکه با تو دوست بودم...

تو منو دوست داری؟پارت ادامه ۲۸ دامیان: چ..چ...چیی؟بکی: همش ب...

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

فیک دختر گل فروش پارت یکویو کوک ۳ ماه مادرم مرده حالم اصلا خ...

رمان دخت من

رمان خون‌آشام من پارت ۴ته : اوو راس میگی خب بگو با دوستم رفت...

Love youپارت یازدهم§سلام کوک&کوک صدام نکن هرزه§او ددی این هر...

رمان تو خود منی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط