{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن ابر سیاه که توی چشمانم بود،

آن ابر سیاه که توی چشمانم بود،
باران شد و روی گونه هایم بارید،

ای خاطره های لعنتی دور شوید،
دست از سر لحظه های من بردارید!

«علی رنجبر»
دیدگاه ها (۳)

گر کِشد خصم به زور از کف من دامنِ دوست،چه کند با کِشش دل که ...

شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم امادر آنجا که ترکم کردی،...

به سوی مقصد من خط مبهمی جاری ست، چگونه طی کنم این جاده...

بیا و یک نفس آرامٖ جان شو، از ره لطف،که آرزوی تو جان را در ا...

روی چمن های سبز ، تا دور دست گوسفند ها هستند .آسمان بالای سر...

_____پارت¹³ نفرین کوچولو_____*رُزالینث*به سمت اتاقم رفتم.کتا...

شعر خیال

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط