آقای ایم عینکش رو با انگشتش بالا داد و اومد تو وقتی نشست ...
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ²³
.
.
آقای ایم عینکش رو با انگشتش بالا داد و اومد تو . وقتی نشست یادم اومد که مبصرم ، و تنها خوبیی که دختره سرتقه پارسال که مبصر بود برام داشت این بود که اصول اولیه مبصر رو تو ذهنم حک کرد
ملودی : یک ، دو ، سه
و بعد همه بچه ها باهم گفتیم
ملودی : انیونگهاسهیو ( سلام رسمی مثل Hello )
سلام محکمی بهمون داد و بعد از نگاه گذرایی به من که هنوز < این دیگه چشه > توش موج میزد به سمت تخته رفت
جونگکوک : همونطوری که اکثرتون میدونید من آقای ایم معلم ریاضیتون هستم و از آشنایی باهاتون خوشبختم .
بچه ها دست زدن و بعد ادامه داد
جونگکوک : اگر حرفی نیست بریم سراغه..
حرفش تموم نشده بود که در با صدای وحشناکی باز شد . داهی بود ! دستاش روی زانو هاش بود و داشت نفس نفس میزد ، با اخم سرش رو محکم اورد بالا اورد اما بلافاصله بعد از دیدن اقایایم چشماش باز شد و محکم وایساد . با نفس نفس گفت
داهی : سلام اقای ایم
و بعد تا کمر خم شد
داهی : بابت تاخیر معذرت میخوام
اقای ایم خیلی عادی حقیقت رو محکم به زبون اورد
جونگکوک : امروز مرخصی داشتی ، هم تو و هم ملودی
وایساد و تیکه تیکه گفت
داهی : بله داشتیم... اما ملودی... یعنی من.. منظورم اینه که ملودی اومد.. بعد گوشیشو جواب نداد.. بعد
اقای ایم نفس عمیقی کشید
جونگکوک : بشین
لبخند گشادی زد و بلند "ممنونم" گفت و اومد نشست کنارم . همین که نشست مشت محکمی به بازوم زد که باعث شد اخی از دهنم در بره. سرم رو بالا اوردم که اقای جئون رو پای تخته دیدم که با اخمه ظریفی از پشته عینکه مستطیلیش با قاطعیت بهم زل زده بود . اروم سرم رو پایین انداختم . کم کم داشتم به دلیل ترس بچهها از ریاضی پی میبردم . داهی هم ساکت شد ، برخلاف تصورم سعی نکرد منو بزنه که چرا اومدم مدرسه ، در عوض کیفش رو مسقتر کرد و وسایلش رو اورد بیرون . راستش متوجه شدم قرار نیست بخلطر خطاب کردنش با فامیلی 'جئون'توی ذهنم محاکمه بشم پس تصمیم گرفتم تو ذهنم جئون صداش کنم ، تازه بیشتر بهش میومد . در این بین دفترم رو باز کردم و مسئلهای که آقای جئون داشت روی تخته مینوشت رو بازنویسی کردم . سرم رو بالا اوردم تا اخر مسئله رو بنویسم و وقتی روی دفترم رو نگاه کردم نوت برگی رو دیدم که روش نوشته بود "واسه کدوم فاکینگ دلیلی اومدی مدرسه؟" ؛ نوت برگ رو بالایِ میزم چسبوندم و وقتی اخر مسئله رو نوشتم دوباره به آقای جئون نگاه کردم ، اعدادی که نوشته بود رو نوشتم و بلافاصله بعد از تموم کردنشون نوت برگ رو برداشتم و با خودکار مشکی جوابشو دادم "چون عاشقه ریاضیام ، عاشق درسم . بعدشم کی بود که به من نگفت مرخصی دارم ؟ خودت چرا اومدی ؟" برگه رو روی دفترش گذاشتم . اقای جئون روش رو سمتمون برگردوند و من اخرین عددی که نوشت رو توی برگم نوشتم ، شروع کرد به توضیح دادن اینکه چطوری حل میشه و فرمولی بهمون داد . فرمول و جواب رو توی دفترم اوردم که داهی دوباره نوت برگ رو روی دفترم گذاشت ، قبل از اینکه فرصت کنم بخونمش با شنیدن اسمم از زبون کسی سرم رو بالا اوردم
جونگکوک : چوی ملودی
𝒫𝒶𝓇𝓉 ²³
.
.
آقای ایم عینکش رو با انگشتش بالا داد و اومد تو . وقتی نشست یادم اومد که مبصرم ، و تنها خوبیی که دختره سرتقه پارسال که مبصر بود برام داشت این بود که اصول اولیه مبصر رو تو ذهنم حک کرد
ملودی : یک ، دو ، سه
و بعد همه بچه ها باهم گفتیم
ملودی : انیونگهاسهیو ( سلام رسمی مثل Hello )
سلام محکمی بهمون داد و بعد از نگاه گذرایی به من که هنوز < این دیگه چشه > توش موج میزد به سمت تخته رفت
جونگکوک : همونطوری که اکثرتون میدونید من آقای ایم معلم ریاضیتون هستم و از آشنایی باهاتون خوشبختم .
بچه ها دست زدن و بعد ادامه داد
جونگکوک : اگر حرفی نیست بریم سراغه..
حرفش تموم نشده بود که در با صدای وحشناکی باز شد . داهی بود ! دستاش روی زانو هاش بود و داشت نفس نفس میزد ، با اخم سرش رو محکم اورد بالا اورد اما بلافاصله بعد از دیدن اقایایم چشماش باز شد و محکم وایساد . با نفس نفس گفت
داهی : سلام اقای ایم
و بعد تا کمر خم شد
داهی : بابت تاخیر معذرت میخوام
اقای ایم خیلی عادی حقیقت رو محکم به زبون اورد
جونگکوک : امروز مرخصی داشتی ، هم تو و هم ملودی
وایساد و تیکه تیکه گفت
داهی : بله داشتیم... اما ملودی... یعنی من.. منظورم اینه که ملودی اومد.. بعد گوشیشو جواب نداد.. بعد
اقای ایم نفس عمیقی کشید
جونگکوک : بشین
لبخند گشادی زد و بلند "ممنونم" گفت و اومد نشست کنارم . همین که نشست مشت محکمی به بازوم زد که باعث شد اخی از دهنم در بره. سرم رو بالا اوردم که اقای جئون رو پای تخته دیدم که با اخمه ظریفی از پشته عینکه مستطیلیش با قاطعیت بهم زل زده بود . اروم سرم رو پایین انداختم . کم کم داشتم به دلیل ترس بچهها از ریاضی پی میبردم . داهی هم ساکت شد ، برخلاف تصورم سعی نکرد منو بزنه که چرا اومدم مدرسه ، در عوض کیفش رو مسقتر کرد و وسایلش رو اورد بیرون . راستش متوجه شدم قرار نیست بخلطر خطاب کردنش با فامیلی 'جئون'توی ذهنم محاکمه بشم پس تصمیم گرفتم تو ذهنم جئون صداش کنم ، تازه بیشتر بهش میومد . در این بین دفترم رو باز کردم و مسئلهای که آقای جئون داشت روی تخته مینوشت رو بازنویسی کردم . سرم رو بالا اوردم تا اخر مسئله رو بنویسم و وقتی روی دفترم رو نگاه کردم نوت برگی رو دیدم که روش نوشته بود "واسه کدوم فاکینگ دلیلی اومدی مدرسه؟" ؛ نوت برگ رو بالایِ میزم چسبوندم و وقتی اخر مسئله رو نوشتم دوباره به آقای جئون نگاه کردم ، اعدادی که نوشته بود رو نوشتم و بلافاصله بعد از تموم کردنشون نوت برگ رو برداشتم و با خودکار مشکی جوابشو دادم "چون عاشقه ریاضیام ، عاشق درسم . بعدشم کی بود که به من نگفت مرخصی دارم ؟ خودت چرا اومدی ؟" برگه رو روی دفترش گذاشتم . اقای جئون روش رو سمتمون برگردوند و من اخرین عددی که نوشت رو توی برگم نوشتم ، شروع کرد به توضیح دادن اینکه چطوری حل میشه و فرمولی بهمون داد . فرمول و جواب رو توی دفترم اوردم که داهی دوباره نوت برگ رو روی دفترم گذاشت ، قبل از اینکه فرصت کنم بخونمش با شنیدن اسمم از زبون کسی سرم رو بالا اوردم
جونگکوک : چوی ملودی
- ۴۶۹
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط