{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدرها کوتاه آمده ام

آنقدرها کوتاه آمده ام
که بلندای قامتم
در آینه ی چشمهای تو
به چشم نمی آیند!
آنقدرها تنها برای تو
آغوش وا کرده ام
که عابران این مسیر
لعنتم می کنند!

خسته ام
و سایه ی هیچ درختی
همقد حجم خستگی ام نیست!

خسته ام
و تو هرگز نخواهی فهمید
درختی که همیشه سایه اش را
برای دلخستگی های تو مهیا می کرد
چگونه از دردهای نگفته
خود را به تبرزن معرفی کرده است!

از کتاب «دست هایش بوی نرگس می داد »
دیدگاه ها (۵)

ای جانِ خسته‌ی من،دیگر برای هر #نگاه بی‌قرار و هر زبان بی‌مح...

💙در میان راهروهای سردِ بلاتکلیفی، هنوز صدای تپشِ قلبت را از ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 4️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ به اطراف نگاه کردی...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

عاشقانه های شبنم درکنارزندگیم

از کجای داستان شروع کنم :این که چگونه لبخند شدی برایمو چگونه...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت پایانیکوک چند ثانی...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

اومدم جادو های الیشیا رو بگماصلی ترینش ماه خاموش: ی ماه سیا...

سکوتِ سنگینِ میانِ آن‌ها، مثل یک موریانه، داشت ذره‌ذره‌ی آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط