Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۵۴ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
سری تکون داد و باز از بسته شدن در سمته آینه رفت.....
بعد از شستن دست و صورتش و با کمک های دا کیونگ لباس هایش را پوشید همچنان دختر مهربان پست سرش ایستاده بود و مشغول شانه کردن موهایش بود ....
ات: دا کیونگ!
دخترک متقابل گفت
دا کیونگ: بله
ات: جو هیوک اومده ؟
دا کیونگ: آره
دخترم از لحن دا کیونگ کمی اخم کرد و سمتش چرخید بلافاصله دا کیونگ دست از شانه کردن موهایش برداشت و کنارش روی صندلی نشست
ات : چی شده چرا ناراحت شدی
دا کیونگ: میدونی .. حتی با خودش زحمت نداد که بیاد و منو ببینه
... البته نمیشه گفت منو ببینه چون این منم که دلتنگش شدم
دخترک به طرفم نگاهش کرد و دستش را گرفت
ات: نگران نباش. حتما کار دارن از کجا میدونی که دلتنگت نشده
دا کیونگ: تو از کجا میدونی
دخترک خنده ای کرد و گف.... ات. : بیخیال من میدونم که هم تو دستش داری هم اون دوست دارم
دا کیونگ: باز شروع نکن
از روی صندلی بلند شد و همان دقیقه بود که کوشی اش زنگ خورد بلافاصله با دیدن اسم جو هیوک لبخندی زد و دست پاچه گفت
دا کیونگ: چیکار کنم جوهیوکه
ات: جواب بده زود
دا کیونگ سریتکون داد و با قدم های زود از اتاق خارج شد ولی به یاد چیزی افتاد زود سکته دخترک چرخید
دا کیونگ: راستی داداش گفت بری پیشش تو سالنه
با یک نفس آن را گفت و از اتاق خارج شد دختر بعد از دیدن واکنش آن دخترک خندید و مشغول میکاپ خودش شد باز هم به یاد خاطرات گذشته خود با جونکوکش افتاد لبخندی زد ....
اسلاید ۲ لباسه ات
به آرامی و قدم های آهسته روی زمین میگذاشت و از پله ها پایین رفت سمته راه رو چرخید بلافاصله با برخورد کسی جلو راه اش ایستاد دخترک با چشم های گشاد به یونگ خیره شد سختی و شجنه های که این همه مدت کشیده بود درست جلو چشم هایش مثل برق چرخید نگفته های تو سرش در هال چرخیدن بود ولی به یاد اینکه اپن دست دختر خنجر طلا بود و درست مثل او باید قوی میماند تمام دلوجرعتش را جم کرد و گفت
ات: بله چیه راه سرویسو گم کردی ؟
یونگ کمی اخم کرد و بلافاصله بیان نمود
یونگ: داری ظاهر به ملکه این عمارت رو میکنی
دخترک اخمی کرد ولی به رو خودش نیاورد بلافاصله لب زد ... ات: که چی چرت به تو برمیخورد نکنه میخواهی تو ملکه عمارتم بشی
سرازیر خندید و با نگاه های عصبی یونگ مواجه شد
یونگ: یعنی فکر میکنی میتونی خوشبخت بشی .. فقد به وقتش .. همه چی خنجر طلا ماله من میشه و تو هم میری همون حلوف دونی که ازش اومدی
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۵۴ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
سری تکون داد و باز از بسته شدن در سمته آینه رفت.....
بعد از شستن دست و صورتش و با کمک های دا کیونگ لباس هایش را پوشید همچنان دختر مهربان پست سرش ایستاده بود و مشغول شانه کردن موهایش بود ....
ات: دا کیونگ!
دخترک متقابل گفت
دا کیونگ: بله
ات: جو هیوک اومده ؟
دا کیونگ: آره
دخترم از لحن دا کیونگ کمی اخم کرد و سمتش چرخید بلافاصله دا کیونگ دست از شانه کردن موهایش برداشت و کنارش روی صندلی نشست
ات : چی شده چرا ناراحت شدی
دا کیونگ: میدونی .. حتی با خودش زحمت نداد که بیاد و منو ببینه
... البته نمیشه گفت منو ببینه چون این منم که دلتنگش شدم
دخترک به طرفم نگاهش کرد و دستش را گرفت
ات: نگران نباش. حتما کار دارن از کجا میدونی که دلتنگت نشده
دا کیونگ: تو از کجا میدونی
دخترک خنده ای کرد و گف.... ات. : بیخیال من میدونم که هم تو دستش داری هم اون دوست دارم
دا کیونگ: باز شروع نکن
از روی صندلی بلند شد و همان دقیقه بود که کوشی اش زنگ خورد بلافاصله با دیدن اسم جو هیوک لبخندی زد و دست پاچه گفت
دا کیونگ: چیکار کنم جوهیوکه
ات: جواب بده زود
دا کیونگ سریتکون داد و با قدم های زود از اتاق خارج شد ولی به یاد چیزی افتاد زود سکته دخترک چرخید
دا کیونگ: راستی داداش گفت بری پیشش تو سالنه
با یک نفس آن را گفت و از اتاق خارج شد دختر بعد از دیدن واکنش آن دخترک خندید و مشغول میکاپ خودش شد باز هم به یاد خاطرات گذشته خود با جونکوکش افتاد لبخندی زد ....
اسلاید ۲ لباسه ات
به آرامی و قدم های آهسته روی زمین میگذاشت و از پله ها پایین رفت سمته راه رو چرخید بلافاصله با برخورد کسی جلو راه اش ایستاد دخترک با چشم های گشاد به یونگ خیره شد سختی و شجنه های که این همه مدت کشیده بود درست جلو چشم هایش مثل برق چرخید نگفته های تو سرش در هال چرخیدن بود ولی به یاد اینکه اپن دست دختر خنجر طلا بود و درست مثل او باید قوی میماند تمام دلوجرعتش را جم کرد و گفت
ات: بله چیه راه سرویسو گم کردی ؟
یونگ کمی اخم کرد و بلافاصله بیان نمود
یونگ: داری ظاهر به ملکه این عمارت رو میکنی
دخترک اخمی کرد ولی به رو خودش نیاورد بلافاصله لب زد ... ات: که چی چرت به تو برمیخورد نکنه میخواهی تو ملکه عمارتم بشی
سرازیر خندید و با نگاه های عصبی یونگ مواجه شد
یونگ: یعنی فکر میکنی میتونی خوشبخت بشی .. فقد به وقتش .. همه چی خنجر طلا ماله من میشه و تو هم میری همون حلوف دونی که ازش اومدی
- ۱۷.۶k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط