رمان پسر دایی من
🦋رمان پسر دایی من 🦋
Part²⁴
جون هامونی چیشده
من چرا بدبختم
چرا
یهو بغضش ترکید گفت میشه بغلم کنی
دستامو باز کردم و گفتم بیا
که پرید تو بغلم و گریه کرد بعد از چند دقیقه که هق هق هاش تموم شد گفتم راحت شدی
اهم
#نفس
بغلش یه حس آرامشی داشت باورم نمیشه امیر همچین کاری کرده باشه
هامون گفت
نفس
بله
از این به بعد به عمو میگم با بادیگارد بری هرجا از این امیر هیچی بعید نیست
باتعجب گفتم
منظورت چیه
هیچی فقط میترسم خب میرم با عمو صحبت میکنم و تو با بادیگارد میری هرجا حتی تا سر کوچه اوکی راستی شما بادیگارد دارید آخه تو حیاطتون ندیدم
آره داریم والی نمیدونم چرا چند روی نیستن حتما رفتن مرخصی چون بابا بعضی مواقع بهشون مرخصی میده
اهان باشه
پس من برم با عمو حرف بزنم توهم استراحت کن
بوسه ای رو گونه زد و رفت
ومنم بافکر این این بوسه خوابم برد
#هامون
از اتاق نفس امدم بیرون خوشحال بودم که باهام حرف زد و تو چشماش حس تنفر ندیدم
زنگ زدم به عمو که عمو گفت بابام به زور بردش خونه
منم قضیه رو گفتم بهش و اونم تایید کرد
#دوماه_بعد
#نفس
دوماه بود که من از بیمارستان مرخص شده بودم و بعد هامون واسم بادیگارد گرفته بود و یه روزی آمد و گفت معذرت میخواد و واسم یه باکس گل و یه گوشی خریده بود و منم باهاش آشتی کردم و گفت که
Part²⁴
جون هامونی چیشده
من چرا بدبختم
چرا
یهو بغضش ترکید گفت میشه بغلم کنی
دستامو باز کردم و گفتم بیا
که پرید تو بغلم و گریه کرد بعد از چند دقیقه که هق هق هاش تموم شد گفتم راحت شدی
اهم
#نفس
بغلش یه حس آرامشی داشت باورم نمیشه امیر همچین کاری کرده باشه
هامون گفت
نفس
بله
از این به بعد به عمو میگم با بادیگارد بری هرجا از این امیر هیچی بعید نیست
باتعجب گفتم
منظورت چیه
هیچی فقط میترسم خب میرم با عمو صحبت میکنم و تو با بادیگارد میری هرجا حتی تا سر کوچه اوکی راستی شما بادیگارد دارید آخه تو حیاطتون ندیدم
آره داریم والی نمیدونم چرا چند روی نیستن حتما رفتن مرخصی چون بابا بعضی مواقع بهشون مرخصی میده
اهان باشه
پس من برم با عمو حرف بزنم توهم استراحت کن
بوسه ای رو گونه زد و رفت
ومنم بافکر این این بوسه خوابم برد
#هامون
از اتاق نفس امدم بیرون خوشحال بودم که باهام حرف زد و تو چشماش حس تنفر ندیدم
زنگ زدم به عمو که عمو گفت بابام به زور بردش خونه
منم قضیه رو گفتم بهش و اونم تایید کرد
#دوماه_بعد
#نفس
دوماه بود که من از بیمارستان مرخص شده بودم و بعد هامون واسم بادیگارد گرفته بود و یه روزی آمد و گفت معذرت میخواد و واسم یه باکس گل و یه گوشی خریده بود و منم باهاش آشتی کردم و گفت که
- ۲.۵k
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط