رمان جاذبه ی چشمات ♡پارت ۹
رمان جاذبه ی چشمات ♡پارت ۹
با التماس نگاهش میکردم و ازش میخواستم که باشه
پرهام :اما تو هیچی نمیگی .....
پریدم وسط حرفش :خب باشه همه چیو میگم
برگشت سمتم و نشست کنارم از این که بود و میتونستم باهاش دردودل کنم خوشحال بودم ولی من چرا سریع باهاش صمیمی شدم ؟صداش کردم پرهام ؟چرا واقعا؟
_خب چطوری بگم یه اتفاق بد برا مامانم افتاده
پرهام :مثلا چه اتفاقی !!؟؟؟
با گفتن این بغضم ترکید و نتونستم جلو اشکامو بگیرم و شروع کردم گریه کردن همونطور که داشتم گریه میکردم سرمو گذاشت رو شونه ش آروم گفت :میفهممت منم عاشق مامانمم گریه کن راحت باش توهم مث من تنهایی و هیشکی رو نداری باهاش راحت باشی
چی یعنی توهم مث من تنهایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو فکر بودم فکر مامانم و تنهاییم و حرفای پرهام که مث من تنهاست و هیشکی رو نداره باهاش درد و دل کنه که
ناخوداگاه سرمو بهش نزدیک تر کردم و گرمای تنش رو حس میکردم
من دیگه آروم شده بودم و دیگه گریه نمیکردم و فقط دلتنگ مامانم بودم
خودمو ازش جدا کردم و بهش نگا کردم و باز محو جاذبه ی چشماش شدم و گفتم مرسی که موندی وحرفامو گوش کردی
پرهام :خواهش میکنم خب الانم پاشو بریم داخل نیم ساعت دیگه بچه ها میان بعد دعوامون میکنن که چرا سرکارمون نیستیم پاشو که هوا سرده سرما میخوری بدو
دوتامون بلند شدیم و .............
برگرفته از رمان گره #ماکانی
با التماس نگاهش میکردم و ازش میخواستم که باشه
پرهام :اما تو هیچی نمیگی .....
پریدم وسط حرفش :خب باشه همه چیو میگم
برگشت سمتم و نشست کنارم از این که بود و میتونستم باهاش دردودل کنم خوشحال بودم ولی من چرا سریع باهاش صمیمی شدم ؟صداش کردم پرهام ؟چرا واقعا؟
_خب چطوری بگم یه اتفاق بد برا مامانم افتاده
پرهام :مثلا چه اتفاقی !!؟؟؟
با گفتن این بغضم ترکید و نتونستم جلو اشکامو بگیرم و شروع کردم گریه کردن همونطور که داشتم گریه میکردم سرمو گذاشت رو شونه ش آروم گفت :میفهممت منم عاشق مامانمم گریه کن راحت باش توهم مث من تنهایی و هیشکی رو نداری باهاش راحت باشی
چی یعنی توهم مث من تنهایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو فکر بودم فکر مامانم و تنهاییم و حرفای پرهام که مث من تنهاست و هیشکی رو نداره باهاش درد و دل کنه که
ناخوداگاه سرمو بهش نزدیک تر کردم و گرمای تنش رو حس میکردم
من دیگه آروم شده بودم و دیگه گریه نمیکردم و فقط دلتنگ مامانم بودم
خودمو ازش جدا کردم و بهش نگا کردم و باز محو جاذبه ی چشماش شدم و گفتم مرسی که موندی وحرفامو گوش کردی
پرهام :خواهش میکنم خب الانم پاشو بریم داخل نیم ساعت دیگه بچه ها میان بعد دعوامون میکنن که چرا سرکارمون نیستیم پاشو که هوا سرده سرما میخوری بدو
دوتامون بلند شدیم و .............
برگرفته از رمان گره #ماکانی
- ۹.۰k
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط