{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در کنار قامتت باشم
از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم
سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون اینه در خدمتت باشم
دیدگاه ها (۱)

تنهاغمگیننشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاهاشکی به رخم دوید ن...

درون سینه آهی سر دارمرخی پژمرده رنگی زرد دارم ندانم عاشقم مس...

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده ای ب...

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود،مرد مغروری به او رسید و با تکبر...

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشملختی حریف لحظه های غربتت باشمای...

چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشملختی حریف لحظه های غربتت باشما...

چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم  لختی حریف لحظه های غربتت با...

سکوت عشق

چیزی بگو بگذار تا هم‌صحبتت باشم  لختی حریف لحظه‌های غربتت با...

توروخداچیزےبـگومن دق کردم.چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشملخت...

چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشملختی حریف لحظه های غربتت باشم...

چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشملختی حریف لحظه های غربتت باشم...

چیـزی بگـو بگـذار تا ھم‌صحـبتت باشم لخـتی حریـف لحـظه‌ھای غـ...

با این همه دشمن، آیا امیدی به آینده هست؟پاسخ ناب رهبر شهیدما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط