{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لرزشی دارد دلم انگار دلتنگت شدم

لرزشی دارد دلم انگار دلتنگت شدم
خوب می دانی که من با عشوه ای خامت شدم

کاش می شد با غزل یک جرعه مهمانم کنی
نیست انگاری دلت با من، که درمانم کنی

من که از چشمان مست تو غزل خوان گشته ام
هر دری را غیر تو بر روی این دل بسته ام

منتظر ماندم که شاید یک نظر بر من کنی
ترسم اندوه مرا از کاه چون خرمن کنی

خمره ای دارد دلم، از آب انگور تو پُر
خمره را بگشودم و اشعار من شد همچو دُرّ

شد شکر ریز از لبت لبهای گرم مست من
مثنوی سر ریز شد با یک قلم در دست من
دیدگاه ها (۱)

ای لــبت انگور یــاقوتی و چشـمانت عسـلجنس گیسـویت قصیـده رنگ...

چشمهای تو عجب کهنه شرابی دارد به تو وابسته شدن خانه خرابی د...

بیا که در غم عشقت مشوّشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخو...

دوست دارم در هوای شرجی پیراهنت بوی باران بشنوم، احساس را معن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط