Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love¹¹
- نه هیچی نشده
مطمئنی؟
- اره
باشه
- *شروع کرد به خوردن هات چاکلتش*
راستی.. فردا مرخصی گرفتم بعد چون زنگ اخر با شما کلاس دارم میخواستم بپرسم میتونم از کلاس شما زودتر برم؟
- انقدر زود قبول کردن که مرخصی بگیری؟
بله. چرا؟
- هیچی.. معلومه.. هر دختری خودش رو واسه اون پیرای بی مصرف به نمایش بزاره و بوسشون کنه و عروسکشون باشه معلومه میتونه مرخصی بگیره.
ببخشید؟؟؟ آقای پارک دیگه شأنتون رو دارید میارید پایین. این دفعه رو میبخشم ولی امیدوارم تکرارش نکنید.
- مگه دروغ میگم؟ اصلا اون چیکارته؟ شوگرددی یا صاحب کار؟
ایشون صاحبکار من هستن و مثل پدرم هستن ایشون به خیلی لطف دارن و به من خیلی کمک کردن.
... -
بهتره قبل از صحبت کردن یکم فکر کنید..
*با ناراحتی و عصبانیت به سمت آشپزخونه رفتم. باورم نمیشه اینطوری راجع به من فکر کرده باشه*
جیمین ویو
*با خودم چی فکر کردم که اونطوری باهاش حرف زدم. اههه.. همش گند میزنمممم.. امیدوارم منو ببخشه. بهش یه پیام دادم تا بیاد پیشم.*
ا/ت ویو
*تو آشپزخونه نشسته بودم و فکر میکردم که صدای پیامک گوشیم حواسم رو به خودش جلب کرد. گوشیم رو برداشتم و با پیامک جیمین روبهرو شدم.
"میشه یه لحظه بیای؟"
چند دقیقه صبر کردم و بعد رفتم. کنار میز وایستادم.*
بله؟
- میشه بشینی؟
*نشستم* بله؟
- من واقعا شرمندهام نباید اونطوری صحبت میکردم. امیدوارم منو ببخشی. حقیقتش وقتی دیدم اونطوری بودین.... هیچی ولش کن. فقط لطفا منو ببخش.
*نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم*
نمیدونستم ممکنه شما همچین فکری راجع به من بکنید. انتظار دیگه ازتون داشتم. اینکه زود قضاوت نکنید. و اینکه متوجه نمیشم که چرا باید اینطوری رفتار کنید. اصلا اینکه من چیکار میکنم و با چه کسی ارتباط دارم فکر نمیکنم به شما ارتباطی داشته با...
- بله بله متوجهام. و من واقعا شرمندهام. واقعا فکرشو نمیکردم یه روزی از یکی که دوبرابر سنم ازم کوچیکتری معذرت خواهی کنم ولی بدون که واقعا میگم. نمیخواستم اینطوری بشه. تو.. تو برام توی یه سطح دیگه ای. میشه لطفا منو ببخشی؟
منظورت چیه که من برات توی یه سطح دیگهام؟
- تو..تو برام *فهمیدم دارم چیکار میکنم و سریع حرفم رو عوض کردم*
تو برام مثل خواهر کوچولومی.. نمیخوام اسیبی بهت برسه.
یکم امید داشتم که شاید منو بیشتر از یه دانش آموز ببینه ولی وقتی شنیدم که گفت " تو برام مثل خواهر کوچولومی" ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم و سعی کردم درست رفتار کنم*
ولی برادر بزرگ هیچ وقت خواهر کوچیکشو قضاوت نمیکنه...
- ....
ادامه دارد....
Sweet Love¹¹
- نه هیچی نشده
مطمئنی؟
- اره
باشه
- *شروع کرد به خوردن هات چاکلتش*
راستی.. فردا مرخصی گرفتم بعد چون زنگ اخر با شما کلاس دارم میخواستم بپرسم میتونم از کلاس شما زودتر برم؟
- انقدر زود قبول کردن که مرخصی بگیری؟
بله. چرا؟
- هیچی.. معلومه.. هر دختری خودش رو واسه اون پیرای بی مصرف به نمایش بزاره و بوسشون کنه و عروسکشون باشه معلومه میتونه مرخصی بگیره.
ببخشید؟؟؟ آقای پارک دیگه شأنتون رو دارید میارید پایین. این دفعه رو میبخشم ولی امیدوارم تکرارش نکنید.
- مگه دروغ میگم؟ اصلا اون چیکارته؟ شوگرددی یا صاحب کار؟
ایشون صاحبکار من هستن و مثل پدرم هستن ایشون به خیلی لطف دارن و به من خیلی کمک کردن.
... -
بهتره قبل از صحبت کردن یکم فکر کنید..
*با ناراحتی و عصبانیت به سمت آشپزخونه رفتم. باورم نمیشه اینطوری راجع به من فکر کرده باشه*
جیمین ویو
*با خودم چی فکر کردم که اونطوری باهاش حرف زدم. اههه.. همش گند میزنمممم.. امیدوارم منو ببخشه. بهش یه پیام دادم تا بیاد پیشم.*
ا/ت ویو
*تو آشپزخونه نشسته بودم و فکر میکردم که صدای پیامک گوشیم حواسم رو به خودش جلب کرد. گوشیم رو برداشتم و با پیامک جیمین روبهرو شدم.
"میشه یه لحظه بیای؟"
چند دقیقه صبر کردم و بعد رفتم. کنار میز وایستادم.*
بله؟
- میشه بشینی؟
*نشستم* بله؟
- من واقعا شرمندهام نباید اونطوری صحبت میکردم. امیدوارم منو ببخشی. حقیقتش وقتی دیدم اونطوری بودین.... هیچی ولش کن. فقط لطفا منو ببخش.
*نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم*
نمیدونستم ممکنه شما همچین فکری راجع به من بکنید. انتظار دیگه ازتون داشتم. اینکه زود قضاوت نکنید. و اینکه متوجه نمیشم که چرا باید اینطوری رفتار کنید. اصلا اینکه من چیکار میکنم و با چه کسی ارتباط دارم فکر نمیکنم به شما ارتباطی داشته با...
- بله بله متوجهام. و من واقعا شرمندهام. واقعا فکرشو نمیکردم یه روزی از یکی که دوبرابر سنم ازم کوچیکتری معذرت خواهی کنم ولی بدون که واقعا میگم. نمیخواستم اینطوری بشه. تو.. تو برام توی یه سطح دیگه ای. میشه لطفا منو ببخشی؟
منظورت چیه که من برات توی یه سطح دیگهام؟
- تو..تو برام *فهمیدم دارم چیکار میکنم و سریع حرفم رو عوض کردم*
تو برام مثل خواهر کوچولومی.. نمیخوام اسیبی بهت برسه.
یکم امید داشتم که شاید منو بیشتر از یه دانش آموز ببینه ولی وقتی شنیدم که گفت " تو برام مثل خواهر کوچولومی" ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم و سعی کردم درست رفتار کنم*
ولی برادر بزرگ هیچ وقت خواهر کوچیکشو قضاوت نمیکنه...
- ....
ادامه دارد....
- ۱.۸k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط