Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love¹²
ولی برادر بزرگ هیچ وقت خواهر کوچیکشو قضاوت نمیکنه.
- درسته. من متاسفم. میبخشی دیگه؟ اره؟
باش میبخشم ولی لطفا دیگه تکرار نشه.
- همینطوره. قول میدم. پس... هنوزم منو دعوت میکنی خونت دیگه درسته؟ برای درس..
اره.. به خاطر همین هم فردا رو مرخصی گرفتم و ازت پرسیدم که اگه میشه من از کلاست زودتر برم.
- مشکلی نیست. هرجور راحتی.
پس فردا منتظرتم. باشه؟ ساعت چند میای؟
- هر وقت تو راحتی.
ساعت ۵ یا ۶ میتونی؟
- اره حتما.
باشه پس. من میرم به بقیه کارهام برسم
- برو. کارت تموم شد بیا من میرسونمت.
نه لازم نیست. خودم میرم. وسط راه هم یه چندتا خرید دارم باید اونا رو انجام بدم.
- باشه پس. من دیگه میرم.
مراقب خودتون باشید.
*بلند شدم تا برم اما قبل اینکه یه قدم بردارم جیمین دستم رو گرفت و من رو بغل کرد و قبل اینکه صحبت کنه بوسه ی کوتاهی روی سرم گذاشت.*
- توهم مراقب خودت باش، جوجه. من ابجی کوچولویی به جز تو ندارم.
*خنده* منم داداش بزرگی به غیر از تو ندارم. فکر کنم ارزوم به حقیقت پیوست. همیشه دوست داشتم یه داداش بزرگ تر داشته باشم ولی تک فرزندم.😮💨
خلاصه مراقب باش. خدافظظ
- خدافظ جوجم
*چشم غره ای به خاطر نیک نیم رفتم و به سمت اشپزخونه راه افتادم.*
*جیمین از کافه رفت و منم بعد اتمام کارهام به سمت هایپر نزدیک خونم رفتم.
تمام وسایلی که برای فردا نیاز بود رو گرفتم.
وسایل خوردنی، برای غذا و چیزای دیگه برای تزئین.
انقدر وسایل زیاد بودن از یکی از کارکنان کمک گرفتم تا وسایل رو توی تاکسی بزارم و بعدش به سمت خونه حرکت کردم.
برای رفتم داخل خونه هم از راننده خواستم تا کمکم کنه که وسایل رو بزارم.
بعد از اون به اتاقم رفتم و کیفم رو گذاشتم و لباسام رو دراوردم و به سمت حموم رفتم و یه دوش حسابی گرفتم.
راوی ویو
صدای شرشر آب از حموم قطع شد و او حوله را دور خودش پیچید. هوای خنک خانه بعد از گرمای حمام، حسابی کیفش را آورد. نور ملایم اتاق، روی پوستش میافتاد و او حس خوبی داشت. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به آماده شدن. یک لباس راحتی شیک پوشید؛ یک ست دوتکه از جنس پارچه نرم و لطیف به رنگ مشکی مات، که روی آن طرحهای ظریف چوبی دیده میشد.
اول از همه رفت سراغ آشپزخانه. خریدهای امشب جلوی چشمش بود: سبزیجات تازه، گوشت و مرغ، ادویههایی که بویشان مستش میکرد، و البته، مواد لازم برای دسر. شروع کرد به آماده کردن مواد اولیه. پیاز را نگینی خرد کرد، سیر را له کرد، سبزیجات را شست و کنار گذاشت. بوی وانیل و هل از بستهبندی ادویهها بلند بود.
بعد، نوبت تزئین خانه رسید. تم اصلی، چوب و مشکی بود، اما طوری که شیک و دلنشین به نظر برسد، نه دلگیر.
به سراغ پذیرایی رفت. اول از همه، چند تا گلدان با گلهای طبیعی خرید بود؛ گلهای رز مشکی و سفید، و چند شاخه برگهای سبز تیره. آنها را در گلدانهای سرامیکی مشکی و پایههای چوبی کوتاهی قرار داد و در نقاط مختلف خانه چید.
روی میز عسلی، یک سینی چوبی تیره گذاشت. داخلش، چند شمع استوانهای مشکی در اندازههای مختلف، همراه با چند تکه چوب خشک طبیعی و یک گلدان کوچک با گل رز مشکی قرار داد. نور شمعها وقتی روشن میشدند، بازی سایهها را روی دیوار ایجاد میکرد و حس دنجی خاصی به فضا میداد.
کنار تلویزیون، یک قفسه کتاب چوبی داشت که پر بود از کتابهای داستان و رمان. چند تا از کتابهای با جلد چاپی نفیس را به صورت عمودی و افقی کنار هم چید و چند تا قاب عکس کوچک با قابهای چوبی تیره و مشکی را بینشان قرار داد.
روی مبلهای راحتی مشکی رنگش، کوسنهای مخمل مشکی و چند کوسن با طرحهای چوبی و هندسی به رنگ قهوهای تیره انداخت. پردهها هم از جنس حریر مشکی بودند که نور چراغها را ملایم میکردند.
در آشپزخانه، میز ناهارخوری چوبی گرد را با یک رومیزی مشکی طرحدار پوشاند. چند تا شمع کوچک و یک گلدان گل رز سفید روی آن چید.
وقتی کار تزئینات تمام شد، خانه بوی چوب، شمع و عطر ملایم گلها را میداد. نور شمعها و چراغهای کمنور، فضا را گرم و صمیمی کرده بود. نفس راحتی کشید. حالا همه چیز آماده بود.
ادامه دارد.....
Sweet Love¹²
ولی برادر بزرگ هیچ وقت خواهر کوچیکشو قضاوت نمیکنه.
- درسته. من متاسفم. میبخشی دیگه؟ اره؟
باش میبخشم ولی لطفا دیگه تکرار نشه.
- همینطوره. قول میدم. پس... هنوزم منو دعوت میکنی خونت دیگه درسته؟ برای درس..
اره.. به خاطر همین هم فردا رو مرخصی گرفتم و ازت پرسیدم که اگه میشه من از کلاست زودتر برم.
- مشکلی نیست. هرجور راحتی.
پس فردا منتظرتم. باشه؟ ساعت چند میای؟
- هر وقت تو راحتی.
ساعت ۵ یا ۶ میتونی؟
- اره حتما.
باشه پس. من میرم به بقیه کارهام برسم
- برو. کارت تموم شد بیا من میرسونمت.
نه لازم نیست. خودم میرم. وسط راه هم یه چندتا خرید دارم باید اونا رو انجام بدم.
- باشه پس. من دیگه میرم.
مراقب خودتون باشید.
*بلند شدم تا برم اما قبل اینکه یه قدم بردارم جیمین دستم رو گرفت و من رو بغل کرد و قبل اینکه صحبت کنه بوسه ی کوتاهی روی سرم گذاشت.*
- توهم مراقب خودت باش، جوجه. من ابجی کوچولویی به جز تو ندارم.
*خنده* منم داداش بزرگی به غیر از تو ندارم. فکر کنم ارزوم به حقیقت پیوست. همیشه دوست داشتم یه داداش بزرگ تر داشته باشم ولی تک فرزندم.😮💨
خلاصه مراقب باش. خدافظظ
- خدافظ جوجم
*چشم غره ای به خاطر نیک نیم رفتم و به سمت اشپزخونه راه افتادم.*
*جیمین از کافه رفت و منم بعد اتمام کارهام به سمت هایپر نزدیک خونم رفتم.
تمام وسایلی که برای فردا نیاز بود رو گرفتم.
وسایل خوردنی، برای غذا و چیزای دیگه برای تزئین.
انقدر وسایل زیاد بودن از یکی از کارکنان کمک گرفتم تا وسایل رو توی تاکسی بزارم و بعدش به سمت خونه حرکت کردم.
برای رفتم داخل خونه هم از راننده خواستم تا کمکم کنه که وسایل رو بزارم.
بعد از اون به اتاقم رفتم و کیفم رو گذاشتم و لباسام رو دراوردم و به سمت حموم رفتم و یه دوش حسابی گرفتم.
راوی ویو
صدای شرشر آب از حموم قطع شد و او حوله را دور خودش پیچید. هوای خنک خانه بعد از گرمای حمام، حسابی کیفش را آورد. نور ملایم اتاق، روی پوستش میافتاد و او حس خوبی داشت. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به آماده شدن. یک لباس راحتی شیک پوشید؛ یک ست دوتکه از جنس پارچه نرم و لطیف به رنگ مشکی مات، که روی آن طرحهای ظریف چوبی دیده میشد.
اول از همه رفت سراغ آشپزخانه. خریدهای امشب جلوی چشمش بود: سبزیجات تازه، گوشت و مرغ، ادویههایی که بویشان مستش میکرد، و البته، مواد لازم برای دسر. شروع کرد به آماده کردن مواد اولیه. پیاز را نگینی خرد کرد، سیر را له کرد، سبزیجات را شست و کنار گذاشت. بوی وانیل و هل از بستهبندی ادویهها بلند بود.
بعد، نوبت تزئین خانه رسید. تم اصلی، چوب و مشکی بود، اما طوری که شیک و دلنشین به نظر برسد، نه دلگیر.
به سراغ پذیرایی رفت. اول از همه، چند تا گلدان با گلهای طبیعی خرید بود؛ گلهای رز مشکی و سفید، و چند شاخه برگهای سبز تیره. آنها را در گلدانهای سرامیکی مشکی و پایههای چوبی کوتاهی قرار داد و در نقاط مختلف خانه چید.
روی میز عسلی، یک سینی چوبی تیره گذاشت. داخلش، چند شمع استوانهای مشکی در اندازههای مختلف، همراه با چند تکه چوب خشک طبیعی و یک گلدان کوچک با گل رز مشکی قرار داد. نور شمعها وقتی روشن میشدند، بازی سایهها را روی دیوار ایجاد میکرد و حس دنجی خاصی به فضا میداد.
کنار تلویزیون، یک قفسه کتاب چوبی داشت که پر بود از کتابهای داستان و رمان. چند تا از کتابهای با جلد چاپی نفیس را به صورت عمودی و افقی کنار هم چید و چند تا قاب عکس کوچک با قابهای چوبی تیره و مشکی را بینشان قرار داد.
روی مبلهای راحتی مشکی رنگش، کوسنهای مخمل مشکی و چند کوسن با طرحهای چوبی و هندسی به رنگ قهوهای تیره انداخت. پردهها هم از جنس حریر مشکی بودند که نور چراغها را ملایم میکردند.
در آشپزخانه، میز ناهارخوری چوبی گرد را با یک رومیزی مشکی طرحدار پوشاند. چند تا شمع کوچک و یک گلدان گل رز سفید روی آن چید.
وقتی کار تزئینات تمام شد، خانه بوی چوب، شمع و عطر ملایم گلها را میداد. نور شمعها و چراغهای کمنور، فضا را گرم و صمیمی کرده بود. نفس راحتی کشید. حالا همه چیز آماده بود.
ادامه دارد.....
- ۸۷۲
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط