♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 20・]ᕗ
بودن تو قصر هرچند ارج و قرب و احترام داشتم ولی برای منی که مدام دوست داشتم آزاد باشم خسته کننده بود.
بی حوصله نفسم رو بیرون دادم و به مامان و بابا که تخت های سلطنتی شون نشسته بودن و به روبرو و روی
خواستگار بیخود من خیره بودن نگاه کردم. اخه من نمیفهمم شوهر میخوام چیکار..اونم یه همچین گاوی که فقط پول و قدرت داره و فرق دست چپ و راستش رو نمیدونه.
بابا : پرنسس کریستینا.. چطوره شاهزاده جیک رو ببری توی
باغ و اون اطراف رو نشونش بدی؟
بی میل گفتم : هرچی شما امر کنین سرورم..
ولی جمله مگه خودش چلاغه که منو الکی باهاش میفرستین خیلی خاص و خشنی تو جمله ام نهفته بود. و با غیض به شاهزاده جیک نگاه کردم و دوتایی هم قدم شدیم.
شاهزاده جیک : ووه بانو اینجا واقعا جای لذت بخشیه..
با غیض دهن کج کردم و نگاش کردم.
مردک صداش عین زنا نازکه و با ناز حرف میزنه..با اون لهجه مضخرفش..
یکی دوساعتی مدام درباره گل و قصر و ازدواج و عشق و علاقه چرت و پرت گفت در حالیکه از هیچ کدومش هیچی
سرش نمیشد و منم تا تونستم بد خلقی کردم و متنفر نگاش کردم.
مردک داره اسم بچه هامونم انتخاب میکنه.. نچ نچ. این دیگه کیه؟ زده رو دست گاوباز گاو یه چیزی میفهمه... این اونم نميفهمه...
تو حیاط قصر در حالیکه جیک مدام ور میزد با دیدن گلهای
رنگارنگ یاد باغ اون دکتر جونگکوک افتادم.
بی دلیل هوس کردم باغش رو ببینم..حتما باغ قشنگی داشت منم که عاشق .گل..ولی نمیشد که.
این مردک جیک هم فقط حرف مفت میزد. سمت گلها رفت و مشغول کندن گلی شد که سریع به یه
بهونه الکی از زیر دستش در رفتم مامان رو توی راهرو دیدم.
نفس پرصدا و پرغیضی بیرون دادم وبعد تعظيم هول و عصبی و کلافه گفتم : ملکه خواهشا از این خواستگارا برام جور نکنین... همین کارا رو میکنین که از قصر در میرم دیگه..
مامان لبخند شیرینی زد.
آنا پشت سر مامان گفت: بانوی من..پرنسس خیلی شبیه جوونی های شماست یه دندنه و لجباز و مخالف خواستگار..
لبخند مامان عمیق شد.
از پشت سرم صدای جیک اومد : دوشیزه کریستینا..
پوو ووف خیلی عمیقی گفتم و چشمام رو کلافه چرخوندم که مامان خندید.
ᕙ[・part 20・]ᕗ
بودن تو قصر هرچند ارج و قرب و احترام داشتم ولی برای منی که مدام دوست داشتم آزاد باشم خسته کننده بود.
بی حوصله نفسم رو بیرون دادم و به مامان و بابا که تخت های سلطنتی شون نشسته بودن و به روبرو و روی
خواستگار بیخود من خیره بودن نگاه کردم. اخه من نمیفهمم شوهر میخوام چیکار..اونم یه همچین گاوی که فقط پول و قدرت داره و فرق دست چپ و راستش رو نمیدونه.
بابا : پرنسس کریستینا.. چطوره شاهزاده جیک رو ببری توی
باغ و اون اطراف رو نشونش بدی؟
بی میل گفتم : هرچی شما امر کنین سرورم..
ولی جمله مگه خودش چلاغه که منو الکی باهاش میفرستین خیلی خاص و خشنی تو جمله ام نهفته بود. و با غیض به شاهزاده جیک نگاه کردم و دوتایی هم قدم شدیم.
شاهزاده جیک : ووه بانو اینجا واقعا جای لذت بخشیه..
با غیض دهن کج کردم و نگاش کردم.
مردک صداش عین زنا نازکه و با ناز حرف میزنه..با اون لهجه مضخرفش..
یکی دوساعتی مدام درباره گل و قصر و ازدواج و عشق و علاقه چرت و پرت گفت در حالیکه از هیچ کدومش هیچی
سرش نمیشد و منم تا تونستم بد خلقی کردم و متنفر نگاش کردم.
مردک داره اسم بچه هامونم انتخاب میکنه.. نچ نچ. این دیگه کیه؟ زده رو دست گاوباز گاو یه چیزی میفهمه... این اونم نميفهمه...
تو حیاط قصر در حالیکه جیک مدام ور میزد با دیدن گلهای
رنگارنگ یاد باغ اون دکتر جونگکوک افتادم.
بی دلیل هوس کردم باغش رو ببینم..حتما باغ قشنگی داشت منم که عاشق .گل..ولی نمیشد که.
این مردک جیک هم فقط حرف مفت میزد. سمت گلها رفت و مشغول کندن گلی شد که سریع به یه
بهونه الکی از زیر دستش در رفتم مامان رو توی راهرو دیدم.
نفس پرصدا و پرغیضی بیرون دادم وبعد تعظيم هول و عصبی و کلافه گفتم : ملکه خواهشا از این خواستگارا برام جور نکنین... همین کارا رو میکنین که از قصر در میرم دیگه..
مامان لبخند شیرینی زد.
آنا پشت سر مامان گفت: بانوی من..پرنسس خیلی شبیه جوونی های شماست یه دندنه و لجباز و مخالف خواستگار..
لبخند مامان عمیق شد.
از پشت سرم صدای جیک اومد : دوشیزه کریستینا..
پوو ووف خیلی عمیقی گفتم و چشمام رو کلافه چرخوندم که مامان خندید.
- ۴۵۳
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط