درخواستی
#درخواستی
#دو_پارتی
وقتی......
Part 1
خب خب، توی این مدت سناریو احساسی و عاشقانه خیلی خوندین راستشو بخواین قصد دارم با سناریوی جدید روح و روانتون رو خط خطی کنم😔🤧😂
_________________________
هوا سرد بود، بارون تازه قطع شده بود و آفتاب کم کم داشت بیرون میومد
ا/ت روی صندلی یکی از میز های کافه نشسته بود و با قاشق لیوان قهوهش رو هم میزد
هیونجین روبهروش بود...ساکتتر از همیشه
×هیون؟ حالت خوبه؟ نمیخوای حرفی بزنی؟
هیونجین لبخند کمرنگی زد
_خوبم...فقط یه چیزی هست که باید بگم
ا/ت صاف نشست و هیون نفس عمیقی کشید
_فکرکنم...بهتره تمومش کنیم
زمان برای ا/ت یلحضه ایستاد
×چی؟ شوخی میکنی؟
هیونجین نگاهش رو دزدید
_نه دیگه مثل قبل حسی بهت ندارم فکر کنم هر دومون نیاز به فاصله داریم
ا/ت لبهاش لرزید
×من کاری کردم؟
هیون سریع گفت:
_نه...مشکل از منه
بدون هیچ حرف دیگه ای از سر میز پا شد و بعد از گفتن جمله ی "مراقب خودت باش" راهشو گرفت و رفت
ا/ت همونجا خشکش زد نفهمید چطور کسی که دیروز دستش رو میگرفت، امروز اینقدر سرد تنهاش گذاشت
اما چیزی که ا/ت نمیدونست این بود که هیونجین چند روز قبل توی بیمارستان شنیده بود:
«حدود پنج ماه دیگه به احتمال ۷۰ درصد میمیره(دور از جونش باشه)
هیون نمیخواست ا/ت شاهد خاموش شدنش باشه و بخاطر همین ازش جدا شد
***
چند ماه گذشت حال روحی ا/ت بشدت خراب بود
درمان هم برای هیون سخت بود و همینطور دردناک بود اما هیون بر خلاف پیش بینی دکترا بهتر شده بود
اولین کاری که کرد؟
رفت سمت خونهی ا/ت و با تنها امیدی که داشت رمز در رو زد و با کمال ناباوری در باز شد جلوی در یه پاکت دید که اسم خودش روش بود، نامه رو باز کرد
«هیون...نمیدونم چرا اون روز تو کافه ولم کردی ولی هر شب همون صحنه تو سرمه...فکر کردم دوست داشتنم اشتباه بود، ولی اینو بدون من هنوز منتظرتم اما توی دنیایی دیگه اگه یه روز برگشتی و من نبودم، بدون دوست داشتنت بهترین اتفاق زندگیم بود و من هنوز عاشقتم.»
دستهای هیونجین لرزید و همون لحظه گوشیاش زنگ خورد...
"سلام، شما بستگان لی ا/ت هستین؟ چون آخرین تماسی که داشت از شما بود ایشون خودشون رو از پل هوایی خیابون تهران پرت کردن پایین
(محض اطلاع: اگر بدونید توی سئول خیابونی که شلوغ ترین خیابون سئوله اسمش تهرانِ و در تهران خودمون خیابونی هست بنام سئول)
هیونجین حتی کفشهاشو درست نپوشید و با تمام سرعتش راه افتاد سمت بیمارستانی که اون خانوم پشت گوشی آدرسشو داده بود
توی بیمارستان نفسش بند اومده بود، ا/ت روی تخت بود، سرم بهش وصل بود، صورتش رنگپریده...هیون کنار تخت نشست و دستش رو گرفت
صداش شکست:
_ببخشید...من فقط نمیخواستم ببینی دارم میمیرم
اشک افتاد روی دست ا/ت
_قرار بود من تنها درد بکشم اما توروهم غیر عمدی توی دردم شریک کردم
***
هیون کنار تخت نشسته بود، دست ا/ت توی دستش بود؛ سرد و سبک...دستگاهی کنار تخت آروم بوق میزد
پزشک گفته بود وضعیتش پایدار نیست، شوک روحی بدنش رو از پا انداخته بود
هیونجین زیر لب فقط یه جمله رو تکرار میکرد:
_بیدار شو...من برگشتم...ببخشید...
ساعتها گذشت، هیونجین حتی پلک هم نمیزد...
ادامه دارد....
#دو_پارتی
وقتی......
Part 1
خب خب، توی این مدت سناریو احساسی و عاشقانه خیلی خوندین راستشو بخواین قصد دارم با سناریوی جدید روح و روانتون رو خط خطی کنم😔🤧😂
_________________________
هوا سرد بود، بارون تازه قطع شده بود و آفتاب کم کم داشت بیرون میومد
ا/ت روی صندلی یکی از میز های کافه نشسته بود و با قاشق لیوان قهوهش رو هم میزد
هیونجین روبهروش بود...ساکتتر از همیشه
×هیون؟ حالت خوبه؟ نمیخوای حرفی بزنی؟
هیونجین لبخند کمرنگی زد
_خوبم...فقط یه چیزی هست که باید بگم
ا/ت صاف نشست و هیون نفس عمیقی کشید
_فکرکنم...بهتره تمومش کنیم
زمان برای ا/ت یلحضه ایستاد
×چی؟ شوخی میکنی؟
هیونجین نگاهش رو دزدید
_نه دیگه مثل قبل حسی بهت ندارم فکر کنم هر دومون نیاز به فاصله داریم
ا/ت لبهاش لرزید
×من کاری کردم؟
هیون سریع گفت:
_نه...مشکل از منه
بدون هیچ حرف دیگه ای از سر میز پا شد و بعد از گفتن جمله ی "مراقب خودت باش" راهشو گرفت و رفت
ا/ت همونجا خشکش زد نفهمید چطور کسی که دیروز دستش رو میگرفت، امروز اینقدر سرد تنهاش گذاشت
اما چیزی که ا/ت نمیدونست این بود که هیونجین چند روز قبل توی بیمارستان شنیده بود:
«حدود پنج ماه دیگه به احتمال ۷۰ درصد میمیره(دور از جونش باشه)
هیون نمیخواست ا/ت شاهد خاموش شدنش باشه و بخاطر همین ازش جدا شد
***
چند ماه گذشت حال روحی ا/ت بشدت خراب بود
درمان هم برای هیون سخت بود و همینطور دردناک بود اما هیون بر خلاف پیش بینی دکترا بهتر شده بود
اولین کاری که کرد؟
رفت سمت خونهی ا/ت و با تنها امیدی که داشت رمز در رو زد و با کمال ناباوری در باز شد جلوی در یه پاکت دید که اسم خودش روش بود، نامه رو باز کرد
«هیون...نمیدونم چرا اون روز تو کافه ولم کردی ولی هر شب همون صحنه تو سرمه...فکر کردم دوست داشتنم اشتباه بود، ولی اینو بدون من هنوز منتظرتم اما توی دنیایی دیگه اگه یه روز برگشتی و من نبودم، بدون دوست داشتنت بهترین اتفاق زندگیم بود و من هنوز عاشقتم.»
دستهای هیونجین لرزید و همون لحظه گوشیاش زنگ خورد...
"سلام، شما بستگان لی ا/ت هستین؟ چون آخرین تماسی که داشت از شما بود ایشون خودشون رو از پل هوایی خیابون تهران پرت کردن پایین
(محض اطلاع: اگر بدونید توی سئول خیابونی که شلوغ ترین خیابون سئوله اسمش تهرانِ و در تهران خودمون خیابونی هست بنام سئول)
هیونجین حتی کفشهاشو درست نپوشید و با تمام سرعتش راه افتاد سمت بیمارستانی که اون خانوم پشت گوشی آدرسشو داده بود
توی بیمارستان نفسش بند اومده بود، ا/ت روی تخت بود، سرم بهش وصل بود، صورتش رنگپریده...هیون کنار تخت نشست و دستش رو گرفت
صداش شکست:
_ببخشید...من فقط نمیخواستم ببینی دارم میمیرم
اشک افتاد روی دست ا/ت
_قرار بود من تنها درد بکشم اما توروهم غیر عمدی توی دردم شریک کردم
***
هیون کنار تخت نشسته بود، دست ا/ت توی دستش بود؛ سرد و سبک...دستگاهی کنار تخت آروم بوق میزد
پزشک گفته بود وضعیتش پایدار نیست، شوک روحی بدنش رو از پا انداخته بود
هیونجین زیر لب فقط یه جمله رو تکرار میکرد:
_بیدار شو...من برگشتم...ببخشید...
ساعتها گذشت، هیونجین حتی پلک هم نمیزد...
ادامه دارد....
- ۱۵۳
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط