{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی

#درخواستی
#تکپارتی
وقتی از آمپول میترسی.....
ا/ت از دیشب تب داشت اول هیونجین فکر کرد یه سرماخوردگی ساده‌ست و پتو انداخت روش، سوپ درست کرد براش و قرص اورد، ولی صبح که ا/ت بیدار شد، دستاش یخ و صورتش داغ بود، هیونجین کنارش نشست و پیشونیش رو لمس کرد
_ا/ت...این طبیعی نیست
چشم های ا/ت نیمه‌باز بود و صداش گرفته
×من خوبم
هیونجین آهی کشید و موهاشو کنار زد
_عشق من، باید بریم دکتر و دکتر تایید کنه خوبی یا که نه باش؟
× قول بده آمپول زدن در کار نباشه
_قول نمیدم
هیونجین ا/ت رو بغل کرد و برد سمت ماشین
***
داخل درمانگاه، بوی الکل و داروهای مختلف توی هوا پیچیده بود ا/ت محکم به دست هیونجین چسبیده بود و سرشو گذاشته بود روی شونه اش
پرستار مرد اومد صداشون کنه که نگاهش از بالا تا پایین ا/ت رو برانداز کرد، هیونجین همون لحظه جلوتر وایساد که نیم‌رخش سد دید اون مرد شد
پرستار گفت:
"بیمار بیاد داخل"
ا/ت پشت هیونجین قایم شد
پرستار دوباره نگاه کرد اما اینبار کثافت و هرزگی از نگاهش میبارید
هیونجین با صدای سرد گفت:
_به چی نگاه می‌کنی؟
پرستار شونه بالا انداخت
"دارم مریض رو بررسی می‌کنم"
هیونجین خندید اما یه خنده ی عادی نبود اون خنده، خطرناک بود
_این بررسی نیست رسما عوضی بودنه
پرستار اخم کرد:
"اگه می‌خواید خوب بشه بهتره دنبال دردسر نباشید و بفرستینش داخل یه آمپول و یه سری دارو داره که باید بهش تزریق بشه"
ا/ت همون‌جا شروع کرد به گریه
_هیونجین من....من میترسممم
هیونجین دست ا/ت رو کشید سمت خودش و سرش رو چسبوند به سینه‌ش
بعد برگشت سمت پرستار:
_برای خوب شدنش هرکاری میکنم پس توام بهتره نگاه کثیفتو از روش برداری
پرستار پوزخند زد و خیره شد به چشمای پر از چشم هیونجین
هیونجین یه قدم جلو رفت
_و اینم بگم اون مالِ منه فهمیدی؟
پرستار گفت:
"هه انقد تاکید داری که اون دختر مال توعه فقط کافیه یکم باهاش وقت بگذرونم اونموقع دیگه اسمتم یادش نمیاد"
هیونجین خونش به جوش اومد، ا/ت رو از خودش فاصله داد و یقه ی پرستار رو گرفت به سرعت چند مشت محکم توی صورتش خالی کرد که افراد حاضر در اونجا از هم جداشون کردن....
فضا یخ زده بود هیشکی برای لحضه ای قادر به حرف زدن نبود و همه توی شوک بودن
هیونجین بدون حرف و حرکت بیشتر دست ا/ت رو گرفت و با طعنه گفت:
_میریم جایی دیگه، اینجا عوضی و حرومزاده زیاده
دست ا/ت رو گرفت و رفتن سوار ماشین شدن...
تو ماشین، ا/ت هی گریه می‌کرد و اهمیتی به دعوای هیون با پرستار نمیداد
و هی همش میگفت:
×من آمپول نمیخوام
هیونجین دستش رو گرفت و بوسید
_پرنسسم آروم باش
رفتین یه کلینیک دیگه اونجا خوشبختانه و از شانس خوب ا/ت پرستار خانم بود...
با اینکه پرستار با مهربونی برای ا/ت توضیح داده بود که برای خوب شدنش باید آمپول بزنه باز هم ا/ت گریه کرد و باز هم به هیونجین چسبید
×هیونا لطفا نزار
هیونجین چشم‌هاشو بست
_عشقم اگه نزنی حالت بدتر میشه
با صدای شکسته گفت:
×ازت ناراحت میشم
هیونجین پیشونیش رو بوسید
_باشه ناراحت شو...سلامتیت مهم تره
و آخرش ا/ت مجبور شد آمپول بزنه
ا/ت تو بغل هیون هی گریه می‌کرد، و هیونجین هم موهاشو نوازش می‌کرد
وقتی رسیدن خونه، هیونجین کت ا/ت رو دراورد و کمکش کرد روی تخت بخوابه
ولی وقتی ا/ت گفت:
×چرا گذاشتی...؟
هیونجین ساکت شد و بدون حرفی بلند شد رفت آشپزخونه و چند دقیقه بعد برگشت و کنار تخت نشست و با صدای خسته گفت:
_می‌دونی سخت‌ترین قسمت امشب چی بود؟ اون نگاه های کثیف؟ یا گریه‌های تو؟؟
کمی مکث کرد
_راستشو بخوای هیچکدوم...سخت‌ترینش این بود که دیدم داری از تب می‌سوزی و من فقط می‌تونستم بین ترست و جونت یکیو انتخاب کنم....دیگه مریض نشو....من طاقت ندارم...
و بعد کنار ا/ت دراز کشید و اونو گرفت تو بغلش
END
دیدگاه ها (۰)

#درخواستی #دو_پارتیوقتی عضو نهمی و روش کراشی..... The Last P...

#درخواستی#دو_پارتیوقتی عضو نهمی و روش کراشی..... Part 1ا/ت ا...

حساسیت من پارت ۴

قسمت یک غریبه مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط