عشق در چشمانت
༺عشق در چشمانت༻
پارت ۳
اسلاید ۲ ات
اسلاید ۳ بینا
اسلاید ۴ هانا
ویو ات
بعد از آشنایی با بچه ها من و بینا و هانا تصمیم گرفتیم بریم یه دوری بزنیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم.
هانا پیشنهاد داد بریم پاساژ خرید، چون هم حوصلهمون سر رفته بود، هم میخواستیم حال و هوامون عوض شه
ات: بریم یه دوری بزنیم دخترونه... حوصلهم سر رفته!
بینا: من پایهم!
هانا: منم هستم!
ویو ات
بعد از نیمساعت، رسیدیم به یه پاساژ بزرگ. از همون اول فهمیدم ذوق خرید هر سهمون رو
از مغازهی لباس زنونه شروع کردیم. و رفتم یه لباس مشکی برداشتم و پوشیدم که دخترا دیدنم
بینا (با ذوق): وای ات این لباس خیلی بهت میاد! برش دار!
ات:جدی
هانا:آره باهاش صد تا پسر عاشقت میشن
همشون میخندن
چند ساعت بعد
بعد کلی خرید با بچه ها رفتیم خونه ما
که مامان بابام نبودن رفته بودن سفر
با دخترا غذا سفارش دادیم خوردیم که هانا پیشنهاد داد بریم بار
هانا:بچه ها پایه این بریم بار
بینا:من هستم
ات:منم اوکیم
هانا:ات اون لباسه که امروز خریدیم رو بپوش خیلی بهت میومد
ات: من که میدونم منظورت چیه (خنده)
هانا:خوبه که می دونی (خنده)
ولی بپوش بخواطر من بهت قول میدم همه عاشقت میشن
ات:باش فقط چون تو گفتی
بینا: من چی
توام همینطور (میخنده)
نیم ساعت بعد
ویو ات
بچه ها آماده شدن خودمم آماده شدم به نظرم لباسم زیادی بازه ولی اشکال نداره یه شبه
با ماشین من راه افتادیم که بعد ۲۰ مین رسیدیم رفتین داخل و پشت یه میز نشستیم
ات:بچه ها چی میخورین
هانا:من شراب ۶۰ درصد
بینا:منم همون
ات: پس منم سوجو
بینا: چرا
ات:یه دفه خیلی مست میشم
بینا: آها باش
بعد چند دقیقه سفارشا مون اومدن
که خوردیم یه نیم ساعتی گذشت که بچه ها مست شده بودن و من چون سوجو کم خوردم زیاد مست نبودم
یه دفه دیدم یه پسره رفت نشست بغل بینا و دستشو گذاشت روی رون پاش یه چیزی هم بهش گفت که من نفهمیدم اومدم پاشم بزنم تو دهنش
یه پسره دیگه که بوی گند سیگار و الکل میداد نشست بغل من و دستشو گذاشت دور کمرم و گفت
یارو:خوشگله تنهایی؟ شب رو باهم بگذرونیم (خمار)
ات:دستتو برمیداری یا بزنم لهت کنم
یارو: او خانومی چه خشنه
اومدم پاشم بزنم عنش در بیاد که دیدم یکی با مشت زد تو دهنش که بخش زمین شد
دقت کردم دیدم کوک هست وا مگه این جا بوده کل این مدت
یه دفه دیدم اون یارو هه که دستش روی رون بینا بود با مشت یه نفر بخش زمین شد دقت کردم دیدم اون داداشمه پشمام اینا اینجا بودن که یه دفه.....
پارت ۳
اسلاید ۲ ات
اسلاید ۳ بینا
اسلاید ۴ هانا
ویو ات
بعد از آشنایی با بچه ها من و بینا و هانا تصمیم گرفتیم بریم یه دوری بزنیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم.
هانا پیشنهاد داد بریم پاساژ خرید، چون هم حوصلهمون سر رفته بود، هم میخواستیم حال و هوامون عوض شه
ات: بریم یه دوری بزنیم دخترونه... حوصلهم سر رفته!
بینا: من پایهم!
هانا: منم هستم!
ویو ات
بعد از نیمساعت، رسیدیم به یه پاساژ بزرگ. از همون اول فهمیدم ذوق خرید هر سهمون رو
از مغازهی لباس زنونه شروع کردیم. و رفتم یه لباس مشکی برداشتم و پوشیدم که دخترا دیدنم
بینا (با ذوق): وای ات این لباس خیلی بهت میاد! برش دار!
ات:جدی
هانا:آره باهاش صد تا پسر عاشقت میشن
همشون میخندن
چند ساعت بعد
بعد کلی خرید با بچه ها رفتیم خونه ما
که مامان بابام نبودن رفته بودن سفر
با دخترا غذا سفارش دادیم خوردیم که هانا پیشنهاد داد بریم بار
هانا:بچه ها پایه این بریم بار
بینا:من هستم
ات:منم اوکیم
هانا:ات اون لباسه که امروز خریدیم رو بپوش خیلی بهت میومد
ات: من که میدونم منظورت چیه (خنده)
هانا:خوبه که می دونی (خنده)
ولی بپوش بخواطر من بهت قول میدم همه عاشقت میشن
ات:باش فقط چون تو گفتی
بینا: من چی
توام همینطور (میخنده)
نیم ساعت بعد
ویو ات
بچه ها آماده شدن خودمم آماده شدم به نظرم لباسم زیادی بازه ولی اشکال نداره یه شبه
با ماشین من راه افتادیم که بعد ۲۰ مین رسیدیم رفتین داخل و پشت یه میز نشستیم
ات:بچه ها چی میخورین
هانا:من شراب ۶۰ درصد
بینا:منم همون
ات: پس منم سوجو
بینا: چرا
ات:یه دفه خیلی مست میشم
بینا: آها باش
بعد چند دقیقه سفارشا مون اومدن
که خوردیم یه نیم ساعتی گذشت که بچه ها مست شده بودن و من چون سوجو کم خوردم زیاد مست نبودم
یه دفه دیدم یه پسره رفت نشست بغل بینا و دستشو گذاشت روی رون پاش یه چیزی هم بهش گفت که من نفهمیدم اومدم پاشم بزنم تو دهنش
یه پسره دیگه که بوی گند سیگار و الکل میداد نشست بغل من و دستشو گذاشت دور کمرم و گفت
یارو:خوشگله تنهایی؟ شب رو باهم بگذرونیم (خمار)
ات:دستتو برمیداری یا بزنم لهت کنم
یارو: او خانومی چه خشنه
اومدم پاشم بزنم عنش در بیاد که دیدم یکی با مشت زد تو دهنش که بخش زمین شد
دقت کردم دیدم کوک هست وا مگه این جا بوده کل این مدت
یه دفه دیدم اون یارو هه که دستش روی رون بینا بود با مشت یه نفر بخش زمین شد دقت کردم دیدم اون داداشمه پشمام اینا اینجا بودن که یه دفه.....
- ۲.۵k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط