عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
ادامه پارت ۴
ویو ات
(با کف دست، محکم زد پسکلۀ جیمین)
جیمین (مست): «عااای درد داشت!»
ته: «حقته!»
رفتم سمت بینا، آروم بغلش کردم... اونم آروم زمزمه کرد:
بینا: «مرسی ازتون..»
جیمین و هانا هم که حسابی مست بودن، همونجا خوابشون برده بود.
اون شب، با یه حس سنگین و عجیب تموم شد...
و همه برگشتن خونههاشون.
یک هفته بعد...
بچه ها پیجم رو به دوستاتون معرفی کنین یا حمایتم کنین ممنون میشم کامنت هم بزارید میخوام نظراتون رو ببینم مرسییی که هستین🤍
ادامه پارت ۴
ویو ات
(با کف دست، محکم زد پسکلۀ جیمین)
جیمین (مست): «عااای درد داشت!»
ته: «حقته!»
رفتم سمت بینا، آروم بغلش کردم... اونم آروم زمزمه کرد:
بینا: «مرسی ازتون..»
جیمین و هانا هم که حسابی مست بودن، همونجا خوابشون برده بود.
اون شب، با یه حس سنگین و عجیب تموم شد...
و همه برگشتن خونههاشون.
یک هفته بعد...
بچه ها پیجم رو به دوستاتون معرفی کنین یا حمایتم کنین ممنون میشم کامنت هم بزارید میخوام نظراتون رو ببینم مرسییی که هستین🤍
- ۲.۲k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط