عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴
ویو ات
اینا اینجا بودن؟ پشمام…
نگاهم افتاد سمت میز روبرو... جیمین بین خواب و بیداری بود، چشماش نیمهباز، سرش سنگین.
هانا هم سرش رو گذاشته بود روی میز، کاملاً خوابش برده بود.
چشمام برگشت سمت کوک... هنوز داشت اون یارو رو به قصد کشت میزد. سریع رفتم سمتش. خواستم دستشو بگیرم که آروم شه.
ات: «جونگکوک!»
سریع دستم رو پس زد.
رفتم جلوش، روبهروش وایسادم. دستامو گذاشتم روی سینهش و با صدایی آروم ولی با بغض گفتم:
ات (با بغض): «جونگکوک... بسه دیگه، خواهش میکنم.»(با بغض)
چند لحظه با همون چشمای عصبی نگاهم کرد...
بعد با فریاد گفت:
کوک (با عربده): «این آشغالا رو بندازین بیرون!»
و با خشم برگشت سمت تهیونگ، دستشو کشید عقب:
کوک: «بسه ته!»
ویو کوک
با بچهها قرار گذاشته بودیم بریم بار. دور یه میز نشستیم.
داشتم مشروب میخوردم که نگاهم افتاد اون سمت سالن...
ات اونجا بود. با هانا و بینا.
لباسش... چرا اینقدر بازه؟! خونم جوش آورد.
فقط نگاهم روی ات قفل شده بود که یهو دیدم یکی نشست کنارش.
دستشو انداخت دور کمر باریکش... ات نگاش کرد ولی قبل اینکه واکنش نشون بده، من پا شدم.
به ته نگاه کردم، حواسش پرت بود.
رفتم سمت اون یارو. ات هم همزمان پا شد... با یه مشت خوابوندم تو صورت اون حرومزاده.
پرت شد رو زمین، با پام زدمش. چندبار... چندبار دیگه...
ات اومد دستمو گرفت که نگهام داره... ولی پسش زدم.
ایستاد جلوم.
دستاشو گذاشت روی سینم، با صدای لرزون گفت:
ات: «جونگکوک... بسه دیگه، خواهش میکنم.»
چند لحظه فقط محو اون چشماش شدم...
به بادیگاردا اشاره کردم:
کوک: «این آشغالا رو بندازینشون بیرون.»(عربده عصبی)
و بعد دست ته رو گرفتم، عقب کشیدمش.
کوک:ته بسه!(عصبی)
ویو ات
همه دور میز برگشتیم و نشستیم. جو یه لحظه سنگین شد.
ته نگاهی بهم انداخت:
ته: «ات... تو نمیتونستی خودت بزنی تو دهن یارو؟»
ات: «میتونستم... داشتم پا میشدم، که کوک زدش.»
کوک (متعجب): «تو... بلدی از خودت دفاع کنی؟»
ته: «آره داداش. نزدیک ده ساله رزمی کار میکنه. حرفهایه.»
کوک (با تعجب و یهذره خجالت): «اوه... نفهمیدم. چه رشتهای؟»
ات: «کاراته.»
کوک: «آها...»
ته (با لحن جدی): «کوک اصلاً حواست بود بینا هم داشت اذیت میشد؟ من فقط دیدم یهو پا شدی رفتی سمت اون یکی، بعد دیدم یکی دیگه داره بینا رو اذیت میکنه.»
کوک: «نه... نگام یهو افتاد روی ات... دیدم حواست نیست، رفتم.»
ات (با لبخند): «ممنونم کوک.»
کوک (سرد و کوتاه): «قابلی نداشت.»
بینا که مستی از سرش پریده بود، با چشمای پر از بغض برگشت سمت ته:
بینا: «مرسی تهیونگ...»
ته: «خواهش میکنم. این عوضی هم که اصلاً تو باغ نیست!»
(با کف دست، محکم زد پسکلۀ جیمین)
پارت ۴
ویو ات
اینا اینجا بودن؟ پشمام…
نگاهم افتاد سمت میز روبرو... جیمین بین خواب و بیداری بود، چشماش نیمهباز، سرش سنگین.
هانا هم سرش رو گذاشته بود روی میز، کاملاً خوابش برده بود.
چشمام برگشت سمت کوک... هنوز داشت اون یارو رو به قصد کشت میزد. سریع رفتم سمتش. خواستم دستشو بگیرم که آروم شه.
ات: «جونگکوک!»
سریع دستم رو پس زد.
رفتم جلوش، روبهروش وایسادم. دستامو گذاشتم روی سینهش و با صدایی آروم ولی با بغض گفتم:
ات (با بغض): «جونگکوک... بسه دیگه، خواهش میکنم.»(با بغض)
چند لحظه با همون چشمای عصبی نگاهم کرد...
بعد با فریاد گفت:
کوک (با عربده): «این آشغالا رو بندازین بیرون!»
و با خشم برگشت سمت تهیونگ، دستشو کشید عقب:
کوک: «بسه ته!»
ویو کوک
با بچهها قرار گذاشته بودیم بریم بار. دور یه میز نشستیم.
داشتم مشروب میخوردم که نگاهم افتاد اون سمت سالن...
ات اونجا بود. با هانا و بینا.
لباسش... چرا اینقدر بازه؟! خونم جوش آورد.
فقط نگاهم روی ات قفل شده بود که یهو دیدم یکی نشست کنارش.
دستشو انداخت دور کمر باریکش... ات نگاش کرد ولی قبل اینکه واکنش نشون بده، من پا شدم.
به ته نگاه کردم، حواسش پرت بود.
رفتم سمت اون یارو. ات هم همزمان پا شد... با یه مشت خوابوندم تو صورت اون حرومزاده.
پرت شد رو زمین، با پام زدمش. چندبار... چندبار دیگه...
ات اومد دستمو گرفت که نگهام داره... ولی پسش زدم.
ایستاد جلوم.
دستاشو گذاشت روی سینم، با صدای لرزون گفت:
ات: «جونگکوک... بسه دیگه، خواهش میکنم.»
چند لحظه فقط محو اون چشماش شدم...
به بادیگاردا اشاره کردم:
کوک: «این آشغالا رو بندازینشون بیرون.»(عربده عصبی)
و بعد دست ته رو گرفتم، عقب کشیدمش.
کوک:ته بسه!(عصبی)
ویو ات
همه دور میز برگشتیم و نشستیم. جو یه لحظه سنگین شد.
ته نگاهی بهم انداخت:
ته: «ات... تو نمیتونستی خودت بزنی تو دهن یارو؟»
ات: «میتونستم... داشتم پا میشدم، که کوک زدش.»
کوک (متعجب): «تو... بلدی از خودت دفاع کنی؟»
ته: «آره داداش. نزدیک ده ساله رزمی کار میکنه. حرفهایه.»
کوک (با تعجب و یهذره خجالت): «اوه... نفهمیدم. چه رشتهای؟»
ات: «کاراته.»
کوک: «آها...»
ته (با لحن جدی): «کوک اصلاً حواست بود بینا هم داشت اذیت میشد؟ من فقط دیدم یهو پا شدی رفتی سمت اون یکی، بعد دیدم یکی دیگه داره بینا رو اذیت میکنه.»
کوک: «نه... نگام یهو افتاد روی ات... دیدم حواست نیست، رفتم.»
ات (با لبخند): «ممنونم کوک.»
کوک (سرد و کوتاه): «قابلی نداشت.»
بینا که مستی از سرش پریده بود، با چشمای پر از بغض برگشت سمت ته:
بینا: «مرسی تهیونگ...»
ته: «خواهش میکنم. این عوضی هم که اصلاً تو باغ نیست!»
(با کف دست، محکم زد پسکلۀ جیمین)
- ۴.۸k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط