{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشق مغرور

عاشق مغرور
#پارت۲

«حال»

چشم هامو با عجز بستم اصلا صدای محیطو و نمیشنیدم

با فشرده شدن دستم توسط ارسلان نگام به جمعیت افتاد که همه با استرس و بعضیا مثل دختر عمه مهگل باکینه روی من بود

فهمیده باید بله بگم به ارسلان که با اخم نگاهم میکرد نگاه کردم

به طرز عجیبی توی چشماش استرس و دیدم شایدم توهم بود با کلی تلاش گفتم
-بله

که ارسلان نفسه اسوده از کشید


و بعدش اونم بله رو گفت و جهنم من شروع شد...
دیدگاه ها (۷)

حقیقت پنهان🌱part77 متین:*از اتاق اومدیم بیرون دیدم که ارسلان...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 61["ویو جونگ‌کوک"]+"خفه شو."_"ت...

شرایط: لایک و کامنت بالای ۱۹ و بازنشر بالای ۴تا:)))

-عمه ی آرتین؟نه عزیزم مغاذس-آهان..خب مطمئن باشم ناراحت نشدی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط