{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

روحم آن قدر زخمیست که حتی

روحم آن قدر زخمیست که حتی
یک لبخندِ ساده را نوعی بی احترامی به عمق فاجعه میدانم.

در حال و هوای این روزهایِ ما شادی دیگر یک انتخاب بی پروا نیست ؛ بلکه شبیه به یک وصله ی ناجور روی لباس پاره پاره یِ روزمرگی مان شده است.

وقتی هر صبح با خبرِ سقوطِ بیشترِ رویاهای یک جامعه بیدار میشوی ، وقتی سفره ها کوچکتر میشوند و چشمها خسته تر ، تظاهر به شادی پشت کردن به حقیقتی است که با تمام وجود احساسش میکنیم . در چنین شرایطی حتی با یک لبخند گذرا هم احساس خیانت میکنیم زیرا نمیخواهیم با یک نقاشی صوری به دنیا بگوییم که "همه چیز روبه راه است" و سعی داریم با اخم ، با سکوت و با امتناع از تظاهر ، از آخرین سنگر انسانیت دفاع کنیم :
"حق خشمگین بودن در یک دنیای ناعادلانه"

در جغرافیایی که هر روزش با اضطراب بقا گره خورده، لبخند زدن گاهی شبیه یک دروغ شرم آور به نظر میرسد و در شهری که فقر مثل غبار روی صورتِ عابران نشسته ، شاد بودن شبیه به رقصیدن در یک مراسم تدفین است.

تو نمیخواهی به آن کودکی که در سطل زباله دنبال نان میگردد یا به آن پدری که با دست خالی به خانه بر میگردد بگویی که میتوان شاد بود. تو ترجیح میدهی با درونت صادق بمانی حتی اگر این صداقت چهره ات را سنگی و عبوس کند.

این لبخند نزدن از سر بدخلقی نیست؛ این یک اعلام وفاداری به تمام دردهایی ست که نادیده گرفته شده اند. ما آگاهیم که این رنج ناخواسته است و کسی که به حقیقت درونی اش خیانت نمیکند شاید غمگین باشد اما حداقل دروغگو نیست.

در دورانی که خوشبختی یک کالای لوکس و دست نیافتنی شده ، درد و خشم تنها دارایی مشترک و صادقانه ای ست که نمیخواهیم به حراجشان بگذاریم.
دیدگاه ها (۰)

از افتخارات زندگی ام همین بس که می توانستم شبیه شما باشم اما...

قشـنگترین حس دنیا این نیسـت که کسی دوسـتت داشته باشد این است...

لطفاً نصفه شب در نزدیکی منطقه ی ۲۳ باشید.با تشکر.» به محض دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط