پارت۵
پارت۵
وقتی پسر عموت بود
درخواستی
یه روز یونجو به شوگا گفت
یونجو:عشقم
شوگا:جانم
یونجو:میخوام مامان و بابام و ببینم
شوگا:ولی
یونجو:خواهش میکنم دلم برای مامانم یذره شده
شوگا:باشه قبوله عصری بریم
یونجو:ممنونم
که شوگا دستش و گذاشت رو شکم برآمده یونجو
شوگا:کوچولو مامانی و اذیت نکنی ها وگرنه با من طرفی
یونجو:*خنده*
شوگا که خنده یونجو رو میدید خوشحال میشد
عصری شد و یونجو و شوگا آماده شدن و رفتن به خونه قدیمی یونجو و در زدن که احوما در رو باز کرد
یونجو :اجوما
اجوما:دخترم برگشتی بالاخره
یونجو:بله
اجوما:بیا داخل عزیزم
و یونجو و شوگا وارد خونه شدن که مادر یونجو به سمت یونجو اومد
مادریونجو: یونجو دخترم خودتی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود(بغض و بغلش کرد)
یونجو:مامان(اشک)
مادر یونجو:پدرت خیلی پشیمون بود از کاری که باتو کرد از وقتی رفتی همش تو اتاقته و بیرون نمیاد
یونجو:مامان اون میخواست من و بچم و بکشه چجوری میشه الان پشیمون باشه
مادریونجو:راستی بچت چیه
یونجو:دختره و ۷ ماهشه
مادریونجو:عزیزم...بیا بریم پیش بابات
یونجو:مامان تضمین میکنی نکشه منو
مادریونجو:پدرت خیلی فرق کرده نگران نباش
یونجو:باشه
و به سمت اتاق رفتن و یونجو در رو باز کرد
..............
وقتی پسر عموت بود
درخواستی
یه روز یونجو به شوگا گفت
یونجو:عشقم
شوگا:جانم
یونجو:میخوام مامان و بابام و ببینم
شوگا:ولی
یونجو:خواهش میکنم دلم برای مامانم یذره شده
شوگا:باشه قبوله عصری بریم
یونجو:ممنونم
که شوگا دستش و گذاشت رو شکم برآمده یونجو
شوگا:کوچولو مامانی و اذیت نکنی ها وگرنه با من طرفی
یونجو:*خنده*
شوگا که خنده یونجو رو میدید خوشحال میشد
عصری شد و یونجو و شوگا آماده شدن و رفتن به خونه قدیمی یونجو و در زدن که احوما در رو باز کرد
یونجو :اجوما
اجوما:دخترم برگشتی بالاخره
یونجو:بله
اجوما:بیا داخل عزیزم
و یونجو و شوگا وارد خونه شدن که مادر یونجو به سمت یونجو اومد
مادریونجو: یونجو دخترم خودتی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود(بغض و بغلش کرد)
یونجو:مامان(اشک)
مادر یونجو:پدرت خیلی پشیمون بود از کاری که باتو کرد از وقتی رفتی همش تو اتاقته و بیرون نمیاد
یونجو:مامان اون میخواست من و بچم و بکشه چجوری میشه الان پشیمون باشه
مادریونجو:راستی بچت چیه
یونجو:دختره و ۷ ماهشه
مادریونجو:عزیزم...بیا بریم پیش بابات
یونجو:مامان تضمین میکنی نکشه منو
مادریونجو:پدرت خیلی فرق کرده نگران نباش
یونجو:باشه
و به سمت اتاق رفتن و یونجو در رو باز کرد
..............
- ۸.۳k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط