پارت اخر
پارت اخر
وقتیپسر عموت بود
درخواستی
یونجو:بابا
پدریونجو:یونجو دخترم
که اومد و بغلش کرد
پدریونجو:میدونی چقدر دلتنگت بودم چرا ب نگشتی چرا من و ببخش من خیلی اشتباه کردم
یونجو:بابا
پدریونجو:بچه رو نگه داشتی تا الان کجا بودی
یونجو:خونه عمو بودم بچم و هم نگه داشتم
پدریونجو:پس چرا هروقت میآمدیم تو نبودی
یونجو:چون شوگا منو میبرد بیرون و بعضی وقتا هم نمیومدم پایین
پدریونجو:ممنون که برگشتی دخترم دلم برات تنگ شده بود
یونجو:ولی تو میخواستی منو بکشی
پدریونجو:بیا همه چی و فراموش کنیم و از نو شروع کنیم
یونجو:مطمئنی
پدریونجو:البته...ای پسر بیا توهم
شوگا:ااااا من اومدم
پدریونجو:مراقب دخترم و بچش باشیا
شوگا:شک نکنین نمیذارم یه تار نو از سرشون کم بشه
و خلاصه که با هم اشتی کردن و به خوبه تا اخرش باهم زندگی کردن و دختر یونجو و شوگا توی ۸ماهگی بدنیا اومد و پدریونجو دیگه اخلاقش تغییر کرد و تا اخر عمر شوگا و یونجو باهم زندگی کردن
پایان:)))))
امیدوارم دوست داشته باشیدد
وقتیپسر عموت بود
درخواستی
یونجو:بابا
پدریونجو:یونجو دخترم
که اومد و بغلش کرد
پدریونجو:میدونی چقدر دلتنگت بودم چرا ب نگشتی چرا من و ببخش من خیلی اشتباه کردم
یونجو:بابا
پدریونجو:بچه رو نگه داشتی تا الان کجا بودی
یونجو:خونه عمو بودم بچم و هم نگه داشتم
پدریونجو:پس چرا هروقت میآمدیم تو نبودی
یونجو:چون شوگا منو میبرد بیرون و بعضی وقتا هم نمیومدم پایین
پدریونجو:ممنون که برگشتی دخترم دلم برات تنگ شده بود
یونجو:ولی تو میخواستی منو بکشی
پدریونجو:بیا همه چی و فراموش کنیم و از نو شروع کنیم
یونجو:مطمئنی
پدریونجو:البته...ای پسر بیا توهم
شوگا:ااااا من اومدم
پدریونجو:مراقب دخترم و بچش باشیا
شوگا:شک نکنین نمیذارم یه تار نو از سرشون کم بشه
و خلاصه که با هم اشتی کردن و به خوبه تا اخرش باهم زندگی کردن و دختر یونجو و شوگا توی ۸ماهگی بدنیا اومد و پدریونجو دیگه اخلاقش تغییر کرد و تا اخر عمر شوگا و یونجو باهم زندگی کردن
پایان:)))))
امیدوارم دوست داشته باشیدد
- ۸.۵k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط