﴾dokhtar saeha﴿
﴾dokhtar saeha﴿
part:③
جنا با تمام توان میدوید.
صدای قدمها پشت سرش نزدیکتر و نزدیکتر میشد.
باران دوباره شروع شده بود و قطرههای سرد روی صورتش مینشستند.
وقتی از انبار دور شد، پشت یک دیوار قدیمی پنهان شد و نفسنفس زد.
چند دقیقه گذشت.
هیچکس دنبالش نیامد.
اما آرامش نداشت.
ذهنش پر از سؤال بود.
آن مرد چه کسی بود؟
چه کسی به پدرش خیانت کرده بود؟
و مهمتر از همه...
پدرش حالا کجا بود؟
جنا به خانه برگشت و در اتاقش را قفل کرد.
عکس را روی میز گذاشت و دوباره نگاهش کرد.
این بار متوجه چیز عجیبی شد.
پشت سر افرادی که در عکس بودند، ساختمانی دیده میشد که روی دیوارش عدد 27 نوشته شده بود.
تا آن شب هرگز به آن توجه نکرده بود.
صبح روز بعد تصمیم گرفت به کتابخانه قدیمی شهر برود.
احساس میکرد پاسخ بعضی از سؤالها آنجا پنهان شده است.
ساعتها میان روزنامههای قدیمی و پروندههای خاکگرفته جستوجو کرد.
تقریباً ناامید شده بود که ناگهان نام پدرش را روی یک پوشه دید.
قلبش ایستاد.
پوشه را بیرون کشید.
روی آن نوشته شده بود:
"پرونده شماره 27"
دستانش یخ کرد.
همان عددی که در عکس دیده بود.
جنا پوشه را باز کرد.
داخل آن چند صفحه گزارش، چند عکس و یک نامه وجود داشت.
اما درست زمانی که خواست نامه را بخواند، صدایی از پشت سرش گفت:
«نباید اون پرونده رو میدیدی.»
جنا وحشتزده برگشت.
مردی بلندقد با لباس تیره پشت سرش ایستاده بود.
چهرهاش آشنا به نظر میرسید.
انگار قبلاً او را جایی دیده بود.
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
«پرونده رو بده به من.»
جنا عقب رفت.
«شما کی هستید؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
سپس آرام گفت:
«کسی که سالها منتظر بود تو این پرونده رو پیدا کنی.»
جنا بیشتر گیج شد.
اما قبل از اینکه حرفی بزند، چشمش به گردنبند جونگکوک افتاد.
گردنبندی که دقیقاً شبیه گردنبند پدرش بود...
و همان لحظه فهمید این دیدار، تصادفی نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت نمیبینم ؟
چطور بود ؟
part:③
جنا با تمام توان میدوید.
صدای قدمها پشت سرش نزدیکتر و نزدیکتر میشد.
باران دوباره شروع شده بود و قطرههای سرد روی صورتش مینشستند.
وقتی از انبار دور شد، پشت یک دیوار قدیمی پنهان شد و نفسنفس زد.
چند دقیقه گذشت.
هیچکس دنبالش نیامد.
اما آرامش نداشت.
ذهنش پر از سؤال بود.
آن مرد چه کسی بود؟
چه کسی به پدرش خیانت کرده بود؟
و مهمتر از همه...
پدرش حالا کجا بود؟
جنا به خانه برگشت و در اتاقش را قفل کرد.
عکس را روی میز گذاشت و دوباره نگاهش کرد.
این بار متوجه چیز عجیبی شد.
پشت سر افرادی که در عکس بودند، ساختمانی دیده میشد که روی دیوارش عدد 27 نوشته شده بود.
تا آن شب هرگز به آن توجه نکرده بود.
صبح روز بعد تصمیم گرفت به کتابخانه قدیمی شهر برود.
احساس میکرد پاسخ بعضی از سؤالها آنجا پنهان شده است.
ساعتها میان روزنامههای قدیمی و پروندههای خاکگرفته جستوجو کرد.
تقریباً ناامید شده بود که ناگهان نام پدرش را روی یک پوشه دید.
قلبش ایستاد.
پوشه را بیرون کشید.
روی آن نوشته شده بود:
"پرونده شماره 27"
دستانش یخ کرد.
همان عددی که در عکس دیده بود.
جنا پوشه را باز کرد.
داخل آن چند صفحه گزارش، چند عکس و یک نامه وجود داشت.
اما درست زمانی که خواست نامه را بخواند، صدایی از پشت سرش گفت:
«نباید اون پرونده رو میدیدی.»
جنا وحشتزده برگشت.
مردی بلندقد با لباس تیره پشت سرش ایستاده بود.
چهرهاش آشنا به نظر میرسید.
انگار قبلاً او را جایی دیده بود.
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
«پرونده رو بده به من.»
جنا عقب رفت.
«شما کی هستید؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
سپس آرام گفت:
«کسی که سالها منتظر بود تو این پرونده رو پیدا کنی.»
جنا بیشتر گیج شد.
اما قبل از اینکه حرفی بزند، چشمش به گردنبند جونگکوک افتاد.
گردنبندی که دقیقاً شبیه گردنبند پدرش بود...
و همان لحظه فهمید این دیدار، تصادفی نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت نمیبینم ؟
چطور بود ؟
- ۶۹۹
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط