the other side of the world
the other side of the world
Part : ³
.
.
.
𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭
∩_∩ („• ֊ •„) •━━∪∪━━•
<< کوک >>
اووووو ! چه جالب ! بازم خیلی فضولیم گل کرده میخوام بدونم شیطان چه شکلی هست .
جیمین : خب ، من باید برم دیگه . هروقت بهم نیاز داشتی فقط اسممو صدا بزن اونم اروم نه بلند .
کوک : باشه .
جیمین : خب حالا دست من رو بگیر .
کوک : باشه .
<< نویسنده >>
یکدفعه کوک از روی زمین بلند شد . دید جیمین داره پرواز میکنه . البته تعجبی نکرد چون اون یه پری بود بالاخره . جیمین ، کوک رو برد توی یک قصر زیبا و بزرگ .
جیمین : خب دیگه من باید برم .
جیمین : مراقب خودت باش .
کوک: ممنون که منو راهنمایی کردی ؛ باشه .
کوک : خدافظ .
جیمین : خدافظ .
<< نویسنده >>
جیمین دیگه رفت . حالا فقط کوک مونده بود .
<< کوک >>
خدای من ! خیلی قصر زیبایی هست . ولی الان باید چیکار کنم " خنده "
خدمتکار : اوه قربان ! اینجا چیکار میکنید ؟ امروز تولد 100 سالگی شما هست . لطفا همراه من بیاید تا به سمت سالن جشن بریم .
کوک : اوه ! باشه .
<< نویسنده >>
کوک همراه خدمتکار رفت . به داخل قصر رفتند . خدمتکار کوک رو ترک کرد و رفت .حالا کوک داخل قصرش بود که بخاطر جشن 100 سالگیش شلوغ بود .
<< کوک >>
اوه اوه . چقد شلوغ هست اینجا . اون کیه ؟ اوف دوباره یه خدمتکار دیگست .
خدمتکار: قربان ! چرا اینجا ایستادید ؟ لطفا روی صندلی خودتان بنشینید .
کوک : باشه .
<< کوک >>
اخه مگه من اومدم اینجا فقط بگم باشه ؟ " کمی عصبانی " کوک اروم باش فقط اروم .
<< نویسنده >>
کوک میره و روی صندلیش میشینه .
𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭
∩_∩ („• ֊ •„) •━━∪∪━━•
.
.
.
لایک و فالو یادت باشه زیبارویم ☆
Part : ³
.
.
.
𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭
∩_∩ („• ֊ •„) •━━∪∪━━•
<< کوک >>
اووووو ! چه جالب ! بازم خیلی فضولیم گل کرده میخوام بدونم شیطان چه شکلی هست .
جیمین : خب ، من باید برم دیگه . هروقت بهم نیاز داشتی فقط اسممو صدا بزن اونم اروم نه بلند .
کوک : باشه .
جیمین : خب حالا دست من رو بگیر .
کوک : باشه .
<< نویسنده >>
یکدفعه کوک از روی زمین بلند شد . دید جیمین داره پرواز میکنه . البته تعجبی نکرد چون اون یه پری بود بالاخره . جیمین ، کوک رو برد توی یک قصر زیبا و بزرگ .
جیمین : خب دیگه من باید برم .
جیمین : مراقب خودت باش .
کوک: ممنون که منو راهنمایی کردی ؛ باشه .
کوک : خدافظ .
جیمین : خدافظ .
<< نویسنده >>
جیمین دیگه رفت . حالا فقط کوک مونده بود .
<< کوک >>
خدای من ! خیلی قصر زیبایی هست . ولی الان باید چیکار کنم " خنده "
خدمتکار : اوه قربان ! اینجا چیکار میکنید ؟ امروز تولد 100 سالگی شما هست . لطفا همراه من بیاید تا به سمت سالن جشن بریم .
کوک : اوه ! باشه .
<< نویسنده >>
کوک همراه خدمتکار رفت . به داخل قصر رفتند . خدمتکار کوک رو ترک کرد و رفت .حالا کوک داخل قصرش بود که بخاطر جشن 100 سالگیش شلوغ بود .
<< کوک >>
اوه اوه . چقد شلوغ هست اینجا . اون کیه ؟ اوف دوباره یه خدمتکار دیگست .
خدمتکار: قربان ! چرا اینجا ایستادید ؟ لطفا روی صندلی خودتان بنشینید .
کوک : باشه .
<< کوک >>
اخه مگه من اومدم اینجا فقط بگم باشه ؟ " کمی عصبانی " کوک اروم باش فقط اروم .
<< نویسنده >>
کوک میره و روی صندلیش میشینه .
𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭
∩_∩ („• ֊ •„) •━━∪∪━━•
.
.
.
لایک و فالو یادت باشه زیبارویم ☆
- ۱۸۶
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط