the other side of the world
the other side of the world
part : ¹
.
.
.
𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭
∩_∩ („• ֊ •„) •━━∪∪━━•
<< کوک >>
یه روز دیگرو قراره شروع کنم بازم . کوک : صبح بخیر میا ، چطوری ؟ صبحونه چی داریم ؟ .
میا : سلام داداش گلم . صبح توهم بخیر . من خوبم ولی دیشب تو خیلی مست بودی . تو حالت خوبه ؟ صبحونه هم پنکیک درست کردم همراه با شکلات . بیا بخور .
کوک: راستی قشنگم امروز سفر کاری باید برم . شاید چند ماهی نباشم میدونی خیلی کار ریختن رو سرم . هعی .
میا : اوه !
<< نویسنده >>
کوک صبحانشو خورد . رفت توی اتاق و وسایلشو جمع کرد . بعدش هم رفت حموم . لباساشو بعد حموم عوض کرد .
میا : داداش خیلی دلم برات تنگ میشه " گریه "
کوک : خوشگلم گریه نکن " لبخند "
کوک : اوه اوه من باید برم دلم برات تنگ میشه قشنگم ، خدافظ .
میا : همچنین ، خدافظ " بغض و لبخند تلخ "
<<نویسنده >>
بله . داستان پسر ما یعنی کوک از اینجا شروع میشه که به سفر میره . کوک حالا سوار هواپیما شده بود و به سمت پاریس میرفت . چند ساعت گذشت . کوک از خواب بیدار شده بود . حالا توی پاریس بود دیگه .
<<کوک>>
اخ راحت شدم بالاخره رسیدم پاریس ؛ خیلی خستم . اوف .
<< نویسنده >>
کوک به هتلی که بهش داده بودن رفت . استراحت کرد و خوابید . فردا صبح کوک به فکرش زد که چند روزی خوش بگذرونی کنه . چون قرار نبود الان بهش بگن چیکار کنه . کوک تصمیم گرفت به یه قلعه متروکه ی معروف بره .
𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭
∩_∩ („• ֊ •„) •━━∪∪━━•
part : ¹
.
.
.
𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭
∩_∩ („• ֊ •„) •━━∪∪━━•
<< کوک >>
یه روز دیگرو قراره شروع کنم بازم . کوک : صبح بخیر میا ، چطوری ؟ صبحونه چی داریم ؟ .
میا : سلام داداش گلم . صبح توهم بخیر . من خوبم ولی دیشب تو خیلی مست بودی . تو حالت خوبه ؟ صبحونه هم پنکیک درست کردم همراه با شکلات . بیا بخور .
کوک: راستی قشنگم امروز سفر کاری باید برم . شاید چند ماهی نباشم میدونی خیلی کار ریختن رو سرم . هعی .
میا : اوه !
<< نویسنده >>
کوک صبحانشو خورد . رفت توی اتاق و وسایلشو جمع کرد . بعدش هم رفت حموم . لباساشو بعد حموم عوض کرد .
میا : داداش خیلی دلم برات تنگ میشه " گریه "
کوک : خوشگلم گریه نکن " لبخند "
کوک : اوه اوه من باید برم دلم برات تنگ میشه قشنگم ، خدافظ .
میا : همچنین ، خدافظ " بغض و لبخند تلخ "
<<نویسنده >>
بله . داستان پسر ما یعنی کوک از اینجا شروع میشه که به سفر میره . کوک حالا سوار هواپیما شده بود و به سمت پاریس میرفت . چند ساعت گذشت . کوک از خواب بیدار شده بود . حالا توی پاریس بود دیگه .
<<کوک>>
اخ راحت شدم بالاخره رسیدم پاریس ؛ خیلی خستم . اوف .
<< نویسنده >>
کوک به هتلی که بهش داده بودن رفت . استراحت کرد و خوابید . فردا صبح کوک به فکرش زد که چند روزی خوش بگذرونی کنه . چون قرار نبود الان بهش بگن چیکار کنه . کوک تصمیم گرفت به یه قلعه متروکه ی معروف بره .
𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭
∩_∩ („• ֊ •„) •━━∪∪━━•
- ۵۶
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط