{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت..

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت...
از او پرسیدند:کجا می روی؟
گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم...
گفتند:واقعا که مسخره ای!
تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی...
مورچه گفت:مهم نیست...
همین که من در این مسیر باشم،
او خودش می فهمد که دوستش دارم...
دیدگاه ها (۱۲)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

#چندپارتیتو قطعا یه پسر انسان نما هستی!لینو/ا.تP:4مینهو تو ا...

ترجمه بخشی از کنفرانس مطبوعاتی آلبوم «THIS & THAT»، قسمت سوم...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۱‌فلش بک به صبح مهم...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 55 | پایانی "" ویو پ...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 2ویو ات:بقیه‌ی مسیر خیلی زود گذشت. م...

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت ...از او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط